اول از چیزی که تو دنیا بیشتر از همه چیز دوسش داری شروع می کنه. ازت می گیرتش. می خواد بدونه چقدر یادش می افتی و ازش کمک می خوای و چقدر به چیزها و آدمهای زمینی متوسل می شی که دوباره اونو داشته باشی. بعد می ره سراغ باورات. اونارو می شکونه بعد می خواد بدونه چقدر می تونی با حقیقت کنار بیای و می تونی بفهمی که جور دیگه ای هم می شه دید. می ره سراغ وحشت هات. می خواد بهت نشون بده که اونقدر ها هم که فکر می کنی وحشتناک نیستن. فکر می کنی دفتر خاطراتتو مامانت بخونه چی می شه. وبلاگتو مدیرت بخونه چی می شه. اگه به خواستت نرسی چی می شه و همه ی این اتفاق ها به بدترین حالت ممکن اتفاق می افته و می خواد ببینه تو چشماتو باز می کنی که بفهمی چرا این اتفاقات پشت سر هم می افته؟ مامانت موبایلتو با خودش می بره و چند روز دستشه، تو امتحانات نمره ی بد می گیری، دوستات بهت خیانت می کنن، پشت سرت نقشه می کشن، تحقیرت می کنن، وبلاگتو مدیرت می خونه. معلمات می خونن. کاغذش پرینت می شه، مامانت دفتر خاطراتت رو می خونه. و با این همه خدا همچنان تقلب می رسونه و تو نمی فهمی تا اینکه یلدا یه دفعه ای بی خبر از همه جا چیزهایی رو بهت می گه که تو از تعجب شاخ درمی یاری که چرا همچین چیزی رو یلدا باید بگه. مگه یلدا خبر داره؟ و یلدا می گه و بعد کتاب ادبیاتتو خیلی اتفاقی باز می کنی و همون صفحه ای که باز کردی نوشته :" هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند" و یاد خدا می افتی. خیلی زیاد. خدا لحظه ی آخر تقلبه رو بهت رسوند که تجدید نشی. حالا با یه نمره ۱۲ ترم جدید رو شروع کرده. باید برای ترم بعدی آماده تر باشی. چون هر لحظه ممکنه بگه ورقا رو میز!