فکر کنم یه هفته ای شد که مامان نیست. شاید هفته ی پیش بود که مامان اینجا بود و ازاینکه بعد از ۲۲سال داشت برمی گشت کشوری که چندین سال از عمرش اونجا زندگی کرده بود، از خوشحالی نمی دونست چه کار کنه. گهگاهی با من ایتالیایی حرف می زد و من فقط می خندیدم. نه اینکه نفهمم، از اینکه انقدر ذوق و شوق داشت که مثل یه بچه شیطون شده بود خندم می گرفت. شاید یه هفته پیش بود که مامان وقتی از در می خواست بره بیرون گفت" به خودت برسیا! وصیت می کنم تا می تونی میوه بخوری!" و مامان خوشحال بود و من بغضی داشتم که می دونستم اگه بیاد شادی مامان رو خراب می کنه. مامان رفت. چند روزی هست که نیست. آریان هم که از آخرای تابستون پارسال دیگه نیست. حالا من هستم و کیان چهار ساله و بابا. بابا هم که تا شب نیست. حالا حسابی شدم خانم خونه و تازه می فهمم که کار خونه کردن چقدر با کمک کار خونه کردن فرق داره. اینکه همه چیز رو دوشت باشه، درس بخونی، بچه نگه داری، غذا بپزی، خونه رو تمیز کنی، خرید کنی و همش تنها بمونی! البته روزایی که کیان پیشم بود خیلی بهتر بود. بابا بردش خونه مادربزرگم. هرچند که تازه فهمیدم مادرها چقدر زحمت می کشن. شبایی که کیان پیشم می خوابید تا صبح بیشتر از ۱۰بار بیدار می شدم و اصلا خواب یه سره نداشتم. احساس مسئولیت اینکه پتوش نره کنار سرما بخوره یا چیزی بخواد و من بیدار نباشم بهم اجازه نمی داد بخوابم. حالا می فهمم وقتی نیستی چقدر غذاهایی که می پزم بدمزست. چقدر قرمه سبزیام بد از آب در می یاد و چقدر سیب زمینی سرخ کرده هام شبیه نون تافتونن. حالا که نیستی می فهمم واسه پختن یه غذا چقدر زحمت باید کشید. دیشب بابا طالقان بود. دادگاه داشت و شب تو ترافیک مونده بود. گفتم که نیاد می تونم تنها خونه بمونم. و بابا نگران بود. نمی دونی چقدر وحشتناک بود وقتی از مدرسه اومدم خونه و دیدم هنوز از صبح که از خونه خارج شدم هیچ کس واردش نشده. نمی دونی چقدر وحشتناک بود وقتی مجبور بودم خودم گارد خونه رو که صبح بسته بودم باز کنم و فکر کنم که تا شب بازهم تنهام. نه دیگه! دیگه تنهایی رو دوست ندارم. بابا بعدازظهر به خاطر من برگشت. اما فردا هم نیست. صبح دادگاه داره. می گه شب می یاد و من از الان دارم کاملا دیوونه می شم! تازه معنی این حرفو می فهمم که هیچ کس تو این دنیا به اندازه ی مادرو پدر فکر آدم نیست...این یه هفته ای که نبودی هیچ کس حال و روزمو نپرسید. حتی سمانه هم درکم نکرد. اینجا حتی یه دوست هم نداشتم اگه امروز بعداز ظهر موقعی که سرم گیج رفت و از کابینت افتادم بیاد ببینه من زندم یا نه. این روزا حتی به خاطر دردهایی که بهم می یاد نمی تونم جیغ بکشم یا گریه کنم. این روزا فقط تنهام و تنهام و...و هیچ کدوم از دوستام بدردم نمی خورن. یه هفته ای که نبودی اونقدر برام دیر گذشت که من این همه روز و شب رو دیدم و تمام ثانیه هاشو تک به تک احساس کردم. یه هفته ای که نبودی انگار که سالهاست توی اوین دارم شکنجه می شم. نمی دونم اگه یه هفته ی دیگه هم نباشی چه جوری می تونم سر کنم...!