تبليغاتX
اقیانوس قائم
xاقیانوس قائمx
"نه سرزمین هرز ، که بزرگ جنگلی واژگون شاخ و برگهایش ، همه در زیر زمین"
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387
اخری

گاهی آدم از خودش خسته می شه. انگار این خودش بودن کافی نیست. یکی بهم گفت هر چقدر آدم موفق تر باشه بیشتر سنگ جلو پاش می اندازن اما ... می دونم که حتی هیچی نیستم.

 

حتی اگر آخرین پست وبلاگمم باشه باز هم بهم گیر می دن!

 

باشه...توضیح اضافه تری نمی دم. بر می گردم. همین جا. سال دیگه!

 

 

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
دوشنبه 16 اردیبهشت1387
خداحافظی موقت
اخبار جوانه ها اعلام کرد که امتحان نهایی امسال به قدری مفهومیه که دانش آموز نفهمه از کجای کتابه و اکثر سوالا ادغامیه. اعلام کرد که دانش آموز حتی یک کلمه هم نباید حفظ کنه و همش تجزیه و تحلیله. گفت که خیلی سخته اما دانش آموزان متوسطه نگران نباشن قبول می شن (یعنی مثلا با ۷.۷۵!!) خلاصه با این حساب و اون جور که شنیدیم صحیح می کنن و این وضع عربی و دین و زندگی ما، این روزا سخت متحول شدیم که بخونیم!

 پس فعلا تا...

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
شنبه 14 اردیبهشت1387
نمایشگاه قارچ!
نمایشگاه کتاب در ساختمان نیمه کاره ی مصلی! چیزی که از تمام نمایشگاه های دنیا متمایزش می کنه اینه که این نمایشگاه، نمایشگاه بین المللی کتابه و در یه همچین جاییه! هیچ رنگی با اون یکی همخونی نداره و واسه همین همه چیز تو این بی نظمی، بی نظم تر به نظر می رسه و این رنگها تو رو به بدترین حالت ممکن خسته می کنن.(مخصوصا پارچه هایی که سردر سالن ها نصب شده)

خلاصه خاص بودن این نمایشگاه به همین اسم بین المللی هست و این فرهنگ ما که تمام و کمال در همه حال خودشو نشون می ده و تو روی چمن ها به جای سبزی هم آلومینیوم های غذا و نایلون هاشو می بینی.

آنتن دهی هم که اینجا حرف نداره! لااقل نمی کنن واسه یه هفته این قسمت رو قوی تر کنن. واسه یکی از دوستام می زنم "منم همین جام. اما پیدات نمی کنم." ۶ ساعت بعد وقتی که همدیگه رو پیدا کردیم و خداحافظیشم کردیم و کلا از منطقه ی مصلی دور شدیم این اس ام اس به دستش می رسه و اون فکر می کنه من اشتباهی فرستادم و یکی از بچه هارو گم کردم!

چیز دیگه ای هم که هست تعداد زیاد مردم و شلوغی تو غرفه ها و خب... مردهای سوء استفاده گره!

تنها غرفه ای که واقعا فوق العاده بود غرفه ی گاج بود. مجسمه های سر در ورودیش مجسمه های سر در ورودی تخت جمشید بود. نمای ستون های تخت جمشید و... رو درست کرده بود و یه ویترین چوبی عظیم که هر کتاب تو یه قفسش بود و کلی کتاب رنگی.  غرفه ی خیلی بزرگی هم بود. (تنها غرفه ای که دوست داشتم همین گاج بود.)

تعداد تیراژهای کتابهای کنکور رو در مقایسه با کتابهای عادی نگاه کنی تفاوت اساسی رو متوجه می شی و به ۲۴۰ ثانیه مطالعه در روز ایمان می آری و واقعا می مونی پس نمایشگاه با این همه آدم که این همه کتاب دستشونه چه کمکی به سطح مطالعه کرده؟

واقعا برای ملتی مثل ملت ما که هیچ جا برای تفریح نداره نمایشگاه کتاب جای خوبی برای میتینگ و از این حرفاست. اصلا بی خیال! یکم ما هم قارچ باشیم... وقتی کسی به بهتر شدن فکر نمی کنه!


پ.ن: کلی عکس از گاج گرفتم که اینجا بذارم اما این تاینی پیک بدجور مبتذل شده! یه وقت دیگه حتما می ذارمش.

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
خدا
خدا بخواد آزمون ساده ی مستمر بگیره از امتحان های وحشتناک عربیمون هم سخت تره. اینو حالا می فهمم که چرا یکی همش می گفت خدایا من تحمل ندارم ازم آزمون نگیر. خدا آزمونو که شروع کنه آزادی کتاب باز کنی. آزادی تقلب کنی و با جزوه ی باز امتحان بدی. خدا همه چیزو دم دستت می ذاره که اگه تونستی با تقلب هم که شده قبول شی.و همه جور لطف در حقت می کنه که... حتی گاهی خودش بهت تقلب می رسونه! اما اونقدر بد شدی که یه آزمون ساده با جواب های آسون رو هم نتونی جواب بدی.

 اول از چیزی که تو دنیا بیشتر از همه چیز دوسش داری شروع می کنه. ازت می گیرتش. می خواد بدونه چقدر یادش می افتی و ازش کمک می خوای و چقدر به چیزها و آدمهای زمینی متوسل می شی که دوباره اونو داشته باشی. بعد می ره سراغ باورات. اونارو می شکونه بعد می خواد بدونه چقدر می تونی با حقیقت کنار بیای و می تونی بفهمی که جور دیگه ای هم می شه دید. می ره سراغ وحشت هات. می خواد بهت نشون بده که اونقدر ها هم که فکر می کنی وحشتناک نیستن. فکر می کنی دفتر خاطراتتو مامانت بخونه چی می شه. وبلاگتو مدیرت بخونه چی می شه. اگه به خواستت نرسی چی می شه و همه ی این اتفاق ها به بدترین حالت ممکن اتفاق می افته و می خواد ببینه تو چشماتو باز می کنی که بفهمی چرا این اتفاقات پشت سر هم می افته؟ مامانت موبایلتو با خودش می بره و چند روز دستشه، تو امتحانات نمره ی بد می گیری، دوستات بهت خیانت می کنن، پشت سرت نقشه می کشن، تحقیرت می کنن، وبلاگتو مدیرت می خونه. معلمات می خونن. کاغذش پرینت می شه، مامانت دفتر خاطراتت رو می خونه. و با این همه خدا همچنان تقلب می رسونه و تو نمی فهمی تا اینکه یلدا یه دفعه ای بی خبر از همه جا چیزهایی رو بهت می گه که تو از تعجب شاخ درمی یاری که چرا همچین چیزی رو یلدا باید بگه. مگه یلدا خبر داره؟ و یلدا می گه و بعد کتاب ادبیاتتو خیلی اتفاقی باز می کنی و همون صفحه ای که باز کردی نوشته :" هرکه در این بزم مقرب تر است   جام بلا بیشترش می دهند" و یاد خدا می افتی. خیلی زیاد. خدا لحظه ی آخر تقلبه رو بهت رسوند که تجدید نشی. حالا با یه نمره ۱۲ ترم جدید رو شروع کرده. باید برای ترم بعدی آماده تر باشی. چون هر لحظه ممکنه بگه ورقا رو میز!


پ.ن: حالا که فهمیدم همه ی اونها آزمون بوده، حالا که بعد از آزمون این همه احساس می کنم به خدا نزدیک ترم و همه چیز افتاده روی غلتک، دلم می خواد هر روز آزمون بدم!

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387
لطفا کمی تا مقداری ثابت کنید بنده چیزهایی که در وبلاگم می نویسم حقیقت داشته و زائیده تخیلات این جانب نبوده، سپس مرا به خاطر پست های که در اینجا می گذارم بازخواست کنید!!!

صمیمانه از مسئولین مدرسه، معاون، دفتر دار، مسئول سایت و به ویژه مدیر مدرسه برای گذاشتن زمان و صرف حوصله کافی برای خواندن داستان های اینجانب و نقدهای بی دریغ آنها و پرینت تمامی داستان های این جانب و در آوردن نکات جالب و مبهم و طرح سوال های گوناگون از قسمت های هذیون های مغزی بنده تشکر های فراوان می نمایم!

مارا به سخت جانی و چونین نویسندگی خود گمان نبود!

نمی دانید چگونه به خودمان و قلممان می نازیم که چنین تاثیری را گذاشته!

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن