کیان خمیر نون باگت رو برداشته آورده پیش من می گه اگه اینو بکارم، بهم ساندویچ می ده؟!
دلمه پزی! مواد لازم: مقداری مغز، اندکی تفکر، یک جو تحلیل،یک درخت تاک، مقادیری فلفل دلمه ای و بادمجان و گوجه
طرز تهیه: مقادیری از مغز را در آب جوش می اندازی تا خوب جا بیفتد. تفکر را به صورت ریز خرد می کنی و پودرتحلیل بر رویش می پاشی و خوب بهم می زنی تا ادویه تحلیل تمام قسمت های تفکر را بگیرد. مغز که پخته شد در آبکش بگذارید تا آبش کاملا برود سپس در ظرفی مغز را با مایه ی تفکلیله خوب چنگ بزنید تا حسابی رنگ مغز عوض شود. تمام برگهای مو را بعد از شستن روی هم بچینید و مغز را در وسط آن بگذارید وتا جایی که ممکن است مغز را در بین برگ ها پنهان کنید. برگها را در بادمجان متوسط بگذارید و بادمجان را درون فلفل دلمه ای و فلفل دلمه ای را درون گوجه. (مراحل استتار باید کاملا درست انجام شود) حالا تنها کاری که لازم است انجام دهید این است که گوجه را درون خاک بکارید تا شاید زمانی، کسی که از اون اطراف می گذرد میوه ی تفکرات شما را بخورد و در طرز تفکر او تاثیر بگذارد
!پایان
گاهی آدم از خودش خسته می شه. انگار این خودش بودن کافی نیست. یکی بهم گفت هر چقدر آدم موفق تر باشه بیشتر سنگ جلو پاش می اندازن اما ... می دونم که حتی هیچی نیستم.
حتی اگر آخرین پست وبلاگمم باشه باز هم بهم گیر می دن!
باشه...توضیح اضافه تری نمی دم. بر می گردم. همین جا. سال دیگه!![]()
پس فعلا تا...![]()
خلاصه خاص بودن این نمایشگاه به همین اسم بین المللی هست و این فرهنگ ما که تمام و کمال در همه حال خودشو نشون می ده و تو روی چمن ها به جای سبزی هم آلومینیوم های غذا و نایلون هاشو می بینی.
آنتن دهی هم که اینجا حرف نداره! لااقل نمی کنن واسه یه هفته این قسمت رو قوی تر کنن. واسه یکی از دوستام می زنم "منم همین جام. اما پیدات نمی کنم." ۶ ساعت بعد وقتی که همدیگه رو پیدا کردیم و خداحافظیشم کردیم و کلا از منطقه ی مصلی دور شدیم این اس ام اس به دستش می رسه و اون فکر می کنه من اشتباهی فرستادم و یکی از بچه هارو گم کردم!
چیز دیگه ای هم که هست تعداد زیاد مردم و شلوغی تو غرفه ها و خب... مردهای سوء استفاده گره!
تنها غرفه ای که واقعا فوق العاده بود غرفه ی گاج بود. مجسمه های سر در ورودیش مجسمه های سر در ورودی تخت جمشید بود. نمای ستون های تخت جمشید و... رو درست کرده بود و یه ویترین چوبی عظیم که هر کتاب تو یه قفسش بود و کلی کتاب رنگی. غرفه ی خیلی بزرگی هم بود. (تنها غرفه ای که دوست داشتم همین گاج بود.)
تعداد تیراژهای کتابهای کنکور رو در مقایسه با کتابهای عادی نگاه کنی تفاوت اساسی رو متوجه می شی و به ۲۴۰ ثانیه مطالعه در روز ایمان می آری و واقعا می مونی پس نمایشگاه با این همه آدم که این همه کتاب دستشونه چه کمکی به سطح مطالعه کرده؟
واقعا برای ملتی مثل ملت ما که هیچ جا برای تفریح نداره نمایشگاه کتاب جای خوبی برای میتینگ و از این حرفاست. اصلا بی خیال! یکم ما هم قارچ باشیم... وقتی کسی به بهتر شدن فکر نمی کنه!
اول از چیزی که تو دنیا بیشتر از همه چیز دوسش داری شروع می کنه. ازت می گیرتش. می خواد بدونه چقدر یادش می افتی و ازش کمک می خوای و چقدر به چیزها و آدمهای زمینی متوسل می شی که دوباره اونو داشته باشی. بعد می ره سراغ باورات. اونارو می شکونه بعد می خواد بدونه چقدر می تونی با حقیقت کنار بیای و می تونی بفهمی که جور دیگه ای هم می شه دید. می ره سراغ وحشت هات. می خواد بهت نشون بده که اونقدر ها هم که فکر می کنی وحشتناک نیستن. فکر می کنی دفتر خاطراتتو مامانت بخونه چی می شه. وبلاگتو مدیرت بخونه چی می شه. اگه به خواستت نرسی چی می شه و همه ی این اتفاق ها به بدترین حالت ممکن اتفاق می افته و می خواد ببینه تو چشماتو باز می کنی که بفهمی چرا این اتفاقات پشت سر هم می افته؟ مامانت موبایلتو با خودش می بره و چند روز دستشه، تو امتحانات نمره ی بد می گیری، دوستات بهت خیانت می کنن، پشت سرت نقشه می کشن، تحقیرت می کنن، وبلاگتو مدیرت می خونه. معلمات می خونن. کاغذش پرینت می شه، مامانت دفتر خاطراتت رو می خونه. و با این همه خدا همچنان تقلب می رسونه و تو نمی فهمی تا اینکه یلدا یه دفعه ای بی خبر از همه جا چیزهایی رو بهت می گه که تو از تعجب شاخ درمی یاری که چرا همچین چیزی رو یلدا باید بگه. مگه یلدا خبر داره؟ و یلدا می گه و بعد کتاب ادبیاتتو خیلی اتفاقی باز می کنی و همون صفحه ای که باز کردی نوشته :" هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند" و یاد خدا می افتی. خیلی زیاد. خدا لحظه ی آخر تقلبه رو بهت رسوند که تجدید نشی. حالا با یه نمره ۱۲ ترم جدید رو شروع کرده. باید برای ترم بعدی آماده تر باشی. چون هر لحظه ممکنه بگه ورقا رو میز!
صمیمانه از مسئولین مدرسه، معاون، دفتر دار، مسئول سایت و به ویژه مدیر مدرسه برای گذاشتن زمان و صرف حوصله کافی برای خواندن داستان های اینجانب و نقدهای بی دریغ آنها و پرینت تمامی داستان های این جانب و در آوردن نکات جالب و مبهم و طرح سوال های گوناگون از قسمت های هذیون های مغزی بنده تشکر های فراوان می نمایم!
مارا به سخت جانی و چونین نویسندگی خود گمان نبود!
نمی دانید چگونه به خودمان و قلممان می نازیم که چنین تاثیری را گذاشته!![]()