تبليغاتX
اقیانوس قائم
xاقیانوس قائمx
"نه سرزمین هرز ، که بزرگ جنگلی واژگون شاخ و برگهایش ، همه در زیر زمین"
شنبه 24 فروردین1387
وقتی نیستی...!

فکر کنم یه هفته ای شد که مامان نیست. شاید هفته ی پیش بود که مامان اینجا بود و ازاینکه بعد از ۲۲سال داشت برمی گشت کشوری که چندین سال از عمرش اونجا زندگی کرده بود، از خوشحالی نمی دونست چه کار کنه. گهگاهی با من ایتالیایی حرف می زد و من فقط می خندیدم. نه اینکه نفهمم، از اینکه انقدر ذوق و شوق داشت که مثل یه بچه شیطون شده بود خندم می گرفت. شاید یه هفته پیش بود که مامان وقتی از در می خواست بره بیرون گفت" به خودت برسیا! وصیت می کنم تا می تونی میوه بخوری!" و مامان خوشحال بود و من بغضی داشتم که می دونستم اگه بیاد شادی مامان رو خراب می کنه. مامان رفت. چند روزی هست که نیست. آریان هم که از آخرای تابستون پارسال دیگه نیست. حالا من هستم و کیان چهار ساله و بابا. بابا هم که تا شب نیست.  حالا حسابی شدم خانم خونه و تازه می فهمم که کار خونه کردن چقدر با کمک کار خونه کردن فرق داره. اینکه همه چیز رو دوشت باشه، درس بخونی، بچه نگه داری، غذا بپزی، خونه رو تمیز کنی، خرید کنی و همش تنها بمونی! البته روزایی که کیان پیشم بود خیلی بهتر بود. بابا بردش خونه مادربزرگم. هرچند که تازه فهمیدم مادرها چقدر زحمت می کشن. شبایی که کیان پیشم می خوابید تا صبح بیشتر از ۱۰بار بیدار می شدم و اصلا خواب یه سره نداشتم. احساس مسئولیت اینکه پتوش نره کنار سرما بخوره یا چیزی بخواد و من بیدار نباشم بهم اجازه نمی داد بخوابم. حالا می فهمم وقتی نیستی چقدر غذاهایی که می پزم بدمزست. چقدر قرمه سبزیام بد از آب در می یاد و چقدر سیب زمینی سرخ کرده هام شبیه نون تافتونن. حالا که نیستی می فهمم واسه پختن یه غذا چقدر زحمت باید کشید. دیشب بابا طالقان بود. دادگاه داشت و شب تو ترافیک مونده بود. گفتم که نیاد می تونم تنها خونه بمونم. و بابا نگران بود. نمی دونی چقدر وحشتناک بود وقتی از مدرسه اومدم خونه و دیدم هنوز از صبح که از خونه خارج شدم هیچ کس واردش نشده. نمی دونی چقدر وحشتناک بود وقتی مجبور بودم خودم گارد خونه رو که صبح بسته بودم باز کنم و فکر کنم که تا شب بازهم تنهام. نه دیگه! دیگه تنهایی رو دوست ندارم. بابا بعدازظهر به خاطر من برگشت. اما فردا هم نیست. صبح دادگاه داره. می گه شب می یاد و من از الان دارم کاملا دیوونه می شم! تازه معنی این حرفو می فهمم که هیچ کس تو این دنیا به اندازه ی مادرو پدر فکر آدم نیست...این یه هفته ای که نبودی هیچ کس حال و روزمو نپرسید. حتی سمانه هم درکم نکرد. اینجا حتی یه دوست هم نداشتم اگه امروز بعداز ظهر موقعی که سرم گیج رفت و از کابینت افتادم بیاد ببینه من زندم یا نه. این روزا حتی به خاطر دردهایی که بهم می یاد نمی تونم جیغ بکشم یا گریه کنم. این روزا فقط تنهام و تنهام و...و هیچ کدوم از دوستام بدردم نمی خورن. یه هفته ای که نبودی اونقدر برام دیر گذشت که من این همه روز و شب رو دیدم و تمام ثانیه هاشو تک به تک احساس کردم. یه هفته ای که نبودی انگار که سالهاست توی اوین دارم شکنجه می شم. نمی دونم اگه یه هفته ی دیگه هم نباشی چه جوری می تونم سر کنم...!

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
دوشنبه 19 فروردین1387
7 آرزو
خب ما هم آرزو داریم دیگه! مگه هرکی دعوت می شه به این بازی هفت آرزو فقط باید آرزو داشته باشه؟! اصلا ما چای نخورده فامیل می شیم و به زور چاقو از جلال سمیعی (نوه عموی معلم ادبیات و زبان فارسیمون) دعوت می گیریم! نه خیر! اصلا هم پارتی بازی نیست! خودش با رضایت کامل وقتی داشتم چاقو رو نزدیک گردنش می بردم این دعوت نامه رو بهم داد!

اوهوم! شروع می کنیم!

۱. بچه که بودم آرزوم این بود که بتونم رو دیوار دستشویی کنم!

۲. بزرگ که شدم آرزوم این بود که پسر بودم تا هرجا که دلم خواست دستشویی کنم!

۳. هی! مگه آدم آرزوهای واقعیشو می یاد لو بده؟! اما خب... بزرگترین آرزوی من اینه که مردم از مغزشون استفاده کنن و فکر کنن. اینکه همشون بیدار باشن و قارچ نباشن که هرکی هرچی گفت دنباله روی اون بشن.

۴. بفهمم هدف خدا از خلقت این دنیا چی بوده و یه روز برم پیش خدا زیر نظارتش این دنیا رو بگردونم!

۵.رئیس کل میراث فرهنگی و جهانگردی ایران بشم و سعی کنم به این مردم خنگ بفهمونم خدا چقدر برکت به ایران داده و چقدر مردمش کفران نعمت می کنن! طبیعتو خراب می کنن، تو رودخونه آشغال می ریزن، جنگلو خراب می کننو خونه دو متری می سازن! اون وقت دبی که بیابون خالصه و حتی خدا رویش علف و گل رو هم براش مقدور نساخته چه جوری خرج می کنه یه گل بکاره(خاکشو از ایران می خره و واسه هر گل که به عمل بیاد ۱۰۰ دلار می ده) و چه جوری مردم دست و پا می شکونن برن اونجا که هیچی، واقعا هیچی.حتی هوا هم نداره! دبی هرچقدرم پول بده اون رودخونه ی کثیف مارو هم نمی تونه درست کنه. این یعنی خاک تو سر مملکت ما که این همه ثروت و فرهنگ و تمدن و اینا داره و... خاک تو سر خود ما!

[۵.۴].هیچ کس به طبیعت طالقان دست نزنه و هیچ خونه ای توش ساخته نشه.

۶.تا وقتی زندم بتونم از خودم تو این دنیا یه چیزی به جا بذارم که تا سالها مردم جهان ازش استفاده کنن و هی ازم یاد کنن!

۷.ژان میشل ژارو بغل کنم و بگم که چقدر...! علی مرسلی رو ببینم و تا می تونم بزنمش که چقدر...و بعدش هم...! ژان میشل ژار تا ابد زنده بمونه و تا ابد واسه مردم جهان آهنگ بسازه و کنسرت بده و...! دلم می خواد سیلیوس رو دوباره تو دوچرخه ببینم و براش بنویسم که...!به مصطفاهم بگم که...! دلم می خواد جای مریم بودم تا...! هی! تو آرزوهای شخصی..؟! خب...یکیشو می گم! برم تو ارکستر سمفونیک آلمان پیانو بزنم!

حالا گذشته از تمام شوخی ها... فکر می کنم آرزوها خیلی چیزها می تونن باشن حتی دست نیافتنی ها. اما با این حال تا آخر هم آرزو می مونن! آدم باید آرزوها رو برای خودش هدف کنه. و خیلی چیزهایی که این بالا گفتم آرزوهای محال من نبودن، هدفهام بودن!

هرکی بیاد اینجا و این مطلب رو تا ته بخونه یعنی دعوته! این یه دعوت نامه ی آزاده، به همین سادگی!

اما نقدا مصطفا و رسول و هادی و نگار و شقایق و محدثه و تینا و مروارید دعوتن!


هرچند که بنده یه دعوت نامه رسمی از طرف تهمینه ی عزیزم برای این بازی داشتم اما چون قبل از اینکه دعوت بشم اینو نوشته بودم دیگه تغییرش ندادم. اما از تهمینه ی گل برای اینکه ما رو هم حساب کرد واقعا ممنونم!

انصافا دبی می تونه با چندصد تیلیارد دلار هم به همچین منظره ای برسه؟!

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
دوشنبه 19 فروردین1387
هک شدگی
نمی دونم کی بود که هکم کرد و چرا این کارو کرد.و نمی دونم چرا بعد از اینکه هکم کرد دوباره وبلاگم رو بهم داد. به هرحال! چند روزی بود که دیگه صاحب اینجا نبودم! اما فعلا که هستم...پس می نویسم!

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
جمعه 16 فروردین1387
یک شوخی ایرانسلی!
کارت شارژ ایرانسل رو که می خواد باز کنه ۵ تا حرفش پاک می شه. می ده به من واسش درست کنم.

... لطفا ۵ دقیقه منتظر باشید ...

۱۲ دقیقه می گذره و قطع می شه

... لطفا ۵ دقیقه منتظر باشید ...

یه خانم: MTN ایرانسل، بفرمائید.

الو سلام! من یه کارت شارژ 10 هزار تومنی خریدم موقعی که خواستم باز کنم چند تا حرفش یعنی عددش پاک شد، چه کار کنم؟

- اسمت چیه؟

-پرنیان...

-شمارت چیه؟

- ....

- اینجا سند به اسم شما نیست گوشیو بده به کسی که مالک سیم کارته

- خونه نیست، من خواهرشم

-کاری از دست ما بر نمی یاد.

زنگ می زنم آریان - سند به نام کیه؟   - خودم    -خداحافظ!

... بیش از 5 دقیقه انتظار بکشید!

یه آقا: MTN (مردم تلفن ندیده!) ایرانسل بفرمایید

- الو سلام! من یه کارت شارژ ...

-سند به نام کیه؟

- آریان ...

- خودش خونه هست؟

- خودمم!

(یارو تعجب می کنه!)

- شماره سیم کارتت چیه؟

- 761...

-این شماره موبایله؟! آها 0935761...!

-بله بله!

-این ثبت نامش کامل نشده شماره ی دیگه ای نداری؟

- ....

- این به نام کیه؟

- خودم

با ترس: ببخشید...اما...این اسم تا اون جایی که من می دونم برای مذکر به کار می ره و ...

- خب بله دیگه!

یارو یکم آب دهنشو قورت می ده

-این اسم رو برای مذکر می ذارن ولی صدای شما... با تطابقات ذهنی من جور در نمی یاد...!

مامان از اون پشت می زنه زیر خنده می گه بگو دو جنسیم!

- می گم حالا چه کار کنم؟

- می گه شناسنامتو الان واسه این شماره فکس کن تا بررسی کنم.

-اللهی من قربونت برم! پس کارتم قابل استفاده می شه؟!

یارو با ترسی که تو صداشه داره جواب می ده. گوشیو قطع می کنم!

زنگ می زنم آریان...!!!

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
چهارشنبه 14 فروردین1387
این عکسها شاهکار خودمه! البته کیفیت تمام این عکسهارو به خاطر اینکه حجم وبلاگم بالا نره خیلی خیلی کم کردم.


این شاهکار من از یه درخت تو زمستون همین امساله! این درخت زیر یه منبع آب بود که هر ثانیه دو چیکه می کرد!


زمستون که باشه، هوا سرد هم که باشه،فقط دنبال گرما می گردی. و وقتی تو یه جای گرم نشستی شاید به یاد کسایی نیفتی که تو همین شهر، همین گوشه کنارها هنوز هم تو این خونه ها زندگی می کنن.


و شاید حتی هنوز هم، پنجره هاشون شیشه نداشته باشه...


 این آتیشو خودم یه نفره راه انداختم و با همین ارتفاعی که داشت از روش پریدم! بی خود نیست به ما می گن...! (جرئت داری بگو چی می گن، ها؟!)


سال تحویل شد! هرچند که سلیقه ی یه پسر هیچ وقت به پای سلیقه ی یه دختر نمی رسه اما با این حال این سفره هفت سینی که آریان چیده به نظرم بهترین سفره هفت سینی بود که امسال دیدم!!


خوبه که لااقل با این همه فراموشی فرهنگ و از دست دادن هویت، هنوز هم کسایی هستن که آدمو امیدوار کنن که ایران ۲۵۰۰ سال تمدن و فرهنگ داشته! رستوران سیف برگر، کلاردشت.


شیرینی فروشی کاکا کلاردشت! مبارزه با گرونی کالاها به اینجا هم سر زده! نکته ی انحرافیشو خودتون پیدا کنید!


این شاهکار ترین عکسیه که یه نفر می تونه ساعت ۴ صبح بندازه! مکانش؟! ...! زمانش؟! در حال مطالعه ی کتاب دین و زندگی! شرح؟ یه دختر کنار این نمادهای تخت جمشید. فهمیدید که کدوم منظورمه؟! حالا واقعیتش چیه؟ مقادیری لیف و شامپو و صابون و شوفاژ و لباسهاییه که رو شوفاژه! 


رفیق شفیق من! این عکس کدیه! (Cody) تو این عکس دو ماهشه که انقدر شیطونه! 24 خرداد می شه 1 سالش. الان تا کمر منه. البته گانر (Gunner) تو این عکس تو صندوق عقب خوابه. اون ترسناک تره! هرچی باشه نره دیگه! راستی اگه قیافش واستون آشنا اومد همزادش تو اون فیلمه بازی می کرد. اسمش رکس بود و بهش می گفتن رکس برو بگیرش!همزاداش واسه پلیسای خارج کار می کنن! ببینم، حالا کی جرئت داره بیاد نزدیک من؟!


اینم آخرین عکس!این عکس صرفا برای خراب کردن چهره ی دانشجوهای دانشگاه امیرکبیر گذاشته شده!در ضمن! بنده هم منکر هرگونه شباهت های احتمالی به اون آنگولایی سمت راست می شوم!

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
چهارشنبه 7 فروردین1387
نارسیسمیت!
چند شب پیش اخبار چیزی رو گفت که من از ۳-۴ سال پیش قبولش داشتم! می گفت که محققا دریافتن که فاصله ی سنی دختر و پسر برای ازدواجای موفق باید بین ۱۱ تا ۲۰ سال باشه. (این یعنی اینکه پسرای تو یه سن نسبت به دخترای همون سن چقدر عقب ترن!)
تو یه نظر سنجی به بعضی از دوستام این خبر رو می دم.یکی می گه با این حساب من الان باید برم تو شیرخوارگاهها دنبال زن بگردم! یادمه دوسال پیش این حرف رو به کسی که خیلی دوسش داشتم گفتم واسه اینکه می ترسید من دوستی رو با ازدواج قاطی کنم(اعتقاد داشت همه ی دختر کوچولوها همین طورن و منم یکی از کوچیک ترین هاشونم!). منم بهش گفتم که خیالت راحت تو ۴ سال از من بزرگتری و من واسه ازدواج کسی رو انتخاب می کنم که حداقل ۷ سال ازم بزرگتره و اون هم کلی مسخرم کرد که می خوام بابا بزرگ بگیرم و یا اون پسره زن و بچه رو با هم می گیره! این بیانگر روشن اینه که اون پسره اون زمان بین یه دختری که در همون لحظه تازه متولد شده بود تا یه دختر ۹ ساله،مغزش رشد کرده بود! 

خلاصه از اینکه تجربیات و تحقیقات بنده رو محقق ها بالاخره بعد از ۴ سال کشف کردن و اخبار سراسری کشور اعلامش کرد خیلی خوشحالم! (چقدر خودمونو تحویل می گیریم!) با این حساب که ما ۱۷ سالمونه (۴ ماهو تخفیف بدین!) در حال حاضر بنده هم سطح پسرهای بین ۲۸ سال تا ۳۷ سالم. ایول دم هرچی دختر بودنمونه گرم!

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن