از آخرین ورق تقویم یه دفعه ای می رسیم به اولین ورق. امروز آخرین روز اسفنده. اسفندی که دود شد برای چشم نخوردن بهار. هنوز یکم باور اینکه فردا عید باشه واسم سخته. اینکه فردا ۸۷ بشه. هنوز هم هوای برف تو سرمه. صدای کلاغ. مزه ی توت فرنگی. مزه ی گوجه سبزای خرداد. هنوزم بوی تمام امسال تو سرمه. هنوز ۸۶ برام ملموسه. هنوز هم احساس می کنم اسفنده و بهار نیست. و فردا بهار می شه. و همه در انتظار بهار و من امروز در کیف همین روز! روز ۲۹ اسفند ۸۶. آخرین روز!

دلم نمی خواد ازش خداحافظی کنم. اینکه از فردا بالا برگه های امتحانیم بنویسم ۸۷! نه! هنوزم ۸۶! عدد رند من! هشیش خودم...شیش هشتم...یه دو در چهل و سه و ژان میشل ژاری که چهل و سه سال از من بزرگتره! ۸۶ خیالی من. ۸۶ای که همش یه رویا بود. ۸۶ای که با رفتن من به ترکیه شروع شد و طعم عشقی که اردیبهشت چشیدم و خردادی که کارنامم اومد و خیلی خوب تمومش کرده بودم. تیری که ۱۶ ساله شدم و مردادی که با دکتر مرادی آشنا شدم. شهریوری که طعم تلخ سکوت رو داشت و مهری که تماما در رویاهای نیمه تمام عشق تموم شد. آبانی که جایگاه من رو تو درس تعیین کرد و آذری که بدون من گذشت. دی در برف و بهمن در مریضی و اسفند؟ اسفند رو نمی دونم چی بگم... بگم که طعم عشقی که تلخ شد و سکوتی که شکسته نشده تو آتیش چهارشنبه سوری با تمام قلب من سوخت؟ بگم که شیمی که رویاهای منو با خودش برد؟ اسفندی که رویاهامو شکست و گفت بزرگ شدی، واقعی باش؟ اسفندی که با تمام تلخی هاش طعم های شیرینی توش بود؟ اسفند همه ی اینها بود و به من یاد داد واقعی باشم. اسفند تمام امید و انتظارامو ازم گرفت و گفت به کوری چشم هرچی حسود خالی می ری! برای سال جدید همه چیزت رو نو کن. حتی اگه نو نمی تونی بکنی چیزایی که اذیتت می کنه بریز دور و بذار جاش خالی باشه.
نمی دونم امسال هم می خوام مثل پارسال از کسی تشکر کنم یا نه اما از خیلی ها ممنونم. که دوست واقعی موندن. از سمانه ای که یکی از بهترین دوستای زندگیمه. بهترین همکلاسی و کسی که خیلی دوسش دارم. از مصطفا که یه رفیق واقعیه.و واسه هر لحظه ای که داشته باشم می تونم روش حساب کنم. هیچ وقت هیچ چیز کم نمی ذاره. یه آدم صبور به معنای واقعی! که همیشه چیزای خیلی قشنگ می گه و ازش ممنونم بابت همه چیز و امیدوارم که امسال به هر چیزی که به صلاحشه برسه! از صبا که خیلی اذیتش کردم اما هروقت کمک خواستم تا آخرین حد توانش کمکم کرد و واقعا امیدوارم که منو بابت همه چیز ببخشه.از سپیده الوندی گل که واقعا هیچ وقت تا این حد احساس صمیمیت باهاش نداشتم. تو هر لحظه ای که بود جواب سوالامو با حوصله می داد و راهنماییم می کرد. سپیده جان ازت ممنونم! واقعا از صمیم قلب آرزو می کنم امسال دانشگاه تهران قبول شی! (و مطمئنم که می شی!) و ممنونم از فریبا! دوستی که امسال قدر روزهای با اون بودن رو دونستم! یه فریبای پر انرژی که هیچ وقت نتونست چیزی رو ازم مخفی کنه! و در آخر ممنونم از امیر معینی. چون می دونم اینترنت نمی یاد تشکرناممو به خودش شخصی می گم!
راستی کسایی هم هستن که جدا از این مطلب می خوام ازشون تشکر کنم. اول از همه از پویا شیرازی که با این که کارای دانشگاه خودش رو داشت کار من رو دو روزه برام انجام داد!! و واقعا ازت ممنونم پویا!کار بزرگی بود...و ممنونم از نیکا که همیشه برام میز اول جا گرفت! دوستی که تازگی ها شناختمش! و ممنون از جلال سمیعی به خاطر اینکه باعث شد من بعد از چندین قرن تلویزیون ببینم و به خاطر اینکه برنامشو ببینم یه دونده ی حسابی بشم که تاخیری نخورم! و ممنون از دکتر محمد مرادی که به بهترین نحوی که یه آدم و یه دبیر می تونه باشه، بود و خیلی عالی شیمی رو بهم درس داد. امیدوارم امسال تخصصشو تو همون دانشگاه تهران قبول بشه. چون به نظرم واقعا حقشه! ممنون از فاطمه محرمی و مهشاد محمدی فرد که دوستای خوبم تو مدرسه هستن و همیشه هوامو دارن. و در آخر یه تشکر مخصوص با پست پیشتاز موج و انرژی برای خدا که هیچ وقت تنهام نمی ذاره و هیچ وقت چیز بدی رو به بدی ای که می تونه باشه بهم نشون نمی ده.مرسی از اینکه یک سال دیگم بهم فرصت دادی تا زندگی رو تجربه کنم و سعی کنم به این دنیا چیزی اضافه کنم. امیدوارم که بتونم از عهده اش بر بیام.
در کل امیدوارم همگیتون سال خوبی داشته باشید!
سالی پر از نگاه های خوب به اطرافمون، سالی پر از سلامتی و خوبی و صبر!
مواظب خودتون باشید...
یه دوست کوچولو به نام...به نام "سیب"!
می گن این روزای آخر باید کینه ها رو گذاشت کنار. باید دوست بود. دوست بود و دوست بود. باید هرچی تو دلته و اذیتت می کنه بریزی دور. هرچیزی دورو برته و انرژی منفی بهت می ده تو آتیش چهارشنبه سوری بسوزونی.
اما نمی دونم چرا من با این همه...با همه که همه چیز رو خیلی راحت می تونم ازش بگذرم، از تو و خاطراتت نمی تونم بیام بیرون. سونات شب مهتاب رو که می زنم فکر می کنم رو صحنه هستم و تو هستی که اون پایین تو جایگاه شنونده ها داری می شنوی و من دارم واسه تو اجرا می کنم. دستامو که می شورم یاد این می افتم که بهم گفتی معتادها دستاشونو به چه حالتی می کنن. کتابامو که باز می کنم اول از همه یاد این می افتم "کتاب ها به بهشت نمی روند" وقتی کسی به کسی می گه کوچولو فکر می کنم تویی که داری منو صدا می کنی. شاید چون همش یه خواب بود. یه رویا. اینکه شروع شد. شاید خوب شاید بد. اما شروع شد. و ادامه پیدا کرد و یه دفعه ای از خواب پریدم و دیدم که تو نیستی. و شاید چون با شک پریدم هنوزم نمی تونم ذهنمو از رویات خالی کنم. تیکه های بریده بریده ی رویا و تو الان...الان ۷ ماهه که نیستی و من هنوز هم امیدوارم. و اونقدر امیدوارم که فکر می کنم همین دیروز بوده که کنارم بودی و هنوز جواب دادنت اشکال نداره. چون تازه یک روزه گذشته و تو برمی گردی. احمقانه است. می دونم. احمقانه است. اما وقتی همه چیز رویا باشه به این حماقت ها هم باید فکر کرد.
احمقانه تر اینه که الان که دارم اینو می نویسم دارم گریه می کنم و اینکه می دونم تو حتی برات مهم نیست که من زندم. این اصلا واسم مهم نیست. چون تنها چیزی که الان تو مغز منه یه رویای ناتمومه. یه رویایی که هیچ وقت دلم نمی خواد ادامه پیدا کنه اما همیشه دلم می خواست آخرش مثل این فیلمای بی سروته تموم نشه. اصلا دلم نمی خواد مثل این فیلم هندی ها کسایی که منو می شناسن و یا تو رو با تو راجع به من حرف بزنن و تو هم مثل این فیلم هندی ها برگردی. نه، می دونم که هندی ترین کارگردان ها هم که بخوان آخر این داستان رو بنویسن اونقدر با غرورت تو ذوقم می زنی که دهنمو ببندم. نوشتم که شاید بخونی. که شاید بخونی!! البته بعد از این که خوندی هرچند می دونم عکس العملی نداری اما امیدوارم که همچنان نداشته باشی. من فقط نوشتم که بتونم مغزمو ازت خالی کنم. خواستم بنویسم که امشب تمام رویاهاتو آتیش بزنم و بشی یه خاطره...خواستم این کارو بکنم که مریم برنگرده تو چشمام ذل بزنه بگه تو چی هستی؟ فکر کردی عشقت افلاطونیه؟ خواستم این کارو بکنم که سمانه دیگه بهم نگه لیلی دیوونه. شیرین خل و چل. شاید اینا باشم. شاید لیلی باشم. شاید شیرین باشم. شاید اونقدر احساسی باشم که هیچکی تو این دنیا نباشه که وقتی چشمامو می بینه نفهمه احمقم. اما می دونم هرچی هم که باشم هرچقدرم که باشم تو مجنون نیستی و نمی شی. و نمی خوام که بشی! فقط خواستم از این رویام خداحافظی کنم. که دیگه با خودم برای سال دیگه نکشونمش. فقط خواستم خداحافظی کنم که انقدر از مریم و نگار و هر کس دیگه ای به خاطر تو بدم نیاد. خاطراتت چه خوب و چه بد امیدوارم همین امروز تموم شن چون احمقانه است، احمقانه است که سال بخواد جدید بشه و ما بخوایم همین که هستم بمونیم. اینکه یه دفعه ای از ورق آخر تقویم ...
-ما با شرکت کردن در روزهای آخر مدرسه مشت محکمی به دهان همه ی اون کسایی که می خوان علم تو این مملکت پیشرفت نکنه می زنیم! به همه ی اون کسایی که می گن میانگین ساعت مطالعه ی ما به ۲۴۰ ثانیه می رسه.
وعده ی ما از ۲۵ ام تا ۲۸ ام در مدرسه های محله!
پی نوشت: محرمانه:
در این روزها برنامه های ویژه ای از قبیل آخرین فیلم های هالیوود و بالیوود و آخرین آهنگ های دنیا توسط سایت مدارس تدارک دیده شده است. در ضمن لطفا در روز ۲۸ ام تمامی امکانات لازم را بیاورید. به کسانی هم که کمتر از یک مشت اکلیل سرنگ و چهار بمب سه زمانه داشته باشند به طور رایگان بمب های ساختگی داده می شود!
پی پی نوشت: ملاک مشت فقط با مشت حاج اصغر آقای بقال هر محل سنجیده می شود.
با تشکر
رئیس مجلس شورای مدرسه!
مریم اومدم ازت بنویسم، حرفام تو یه صفحه تموم نشدن. اندازه ی 10 ورق باهات حرف داشتم! اندازه ی تمام دنیا ازت گله داشتم. اما نتونستم بگم! نتونستم بنویسم! همش هی گیر می کرد. یکی هی می گفت که تو بزرگ شدی، بزرگ... می فهمی؟!
اما من چه کار کنم که هنوز اون آب نبات بچگیم که ازم گرفتیش و گفتی افتاد توی جوب رو یادمه؟!