تبليغاتX
اقیانوس قائم
xاقیانوس قائمx
"نه سرزمین هرز ، که بزرگ جنگلی واژگون شاخ و برگهایش ، همه در زیر زمین"
یکشنبه 21 بهمن1386
جور دیگه
۱  

 او از غرق شدن می ترسید.

 برای همین، هیچ وقت شنا نمی کرد

 سوار قایق نمی شد

 حمام نمی کرد

 و به آبگیری پا نمی گذاشت

 شب و روز در خانه می نشست

 در را به روی خود قفل می کرد

 به پنجره ها میخ می کوبید

 و از ترس این که موجی سر برسد

 مثل بیدی می لرزید و اشک می ریخت.

 عاقبت آن قدر گریه کرد

 که اتاق پرشد از اشک

 و او را در خود غرق کرد.

 

۲

 آدم خرافاتی روی درزها پا نمی گذارد

 نردبان که می بیند از زیرش رد نمی شود

 وقتی نمک از دستش می ریزد یک خرده اش را

 روی پشتش می ریزد

 پای خرگوش را برای مبادا همراه خودش دارد

 هرجا سوزنی روی زمین افتاده برش می دارد

 کلاهش را هیچ وقت روی رخت خواب نمی اندازد

 چترش را توی خانه باز نمی کند

 وقتی چیزی می گوید که نباید بگوید

 زبانش را گاز می گیرد

 موقع رد شدن از توی قبرستان

 نفسش را حبس می کند و دعا می خواند.

 یادش هست که سیزده همیشه نحس است و

 گربه سیاه ها موذی و بدجنس اند.

 اما(بزنم به تخته) من که اعتقادی ندارم به خرافات.

 

۳

 یک قطعه جورچین

 افتاده تو پیاده رو،

 یک قطعه جورچین

 خیس می خورد توی باران.

 شاید دکمه ی آبی

 کت خانمی باشد

 که توی کفشی زندگی می کرده.

 شاید لوبیای سحرآمیزی باشد

 یا چین لباس مخمل قرمز ملکه ای.

 شاید یک گاز کوچولو

 از سیبی باشد که نامادری

 داده به سفید برفی.

 شاید تور عروس خانمی باشد

 یا شیشه ای که جن بدجنسی آن توست.

 شاید یک چنگ مو

 از شکم آقا خرسه باشد

 یا تکه ای از شنل جادوگر معروف باشد

 که دود شده و رفته هوا.

 شاید رد کمرنگ اشکی باشد

 که غلتیده بر گونه ی فرشته ای.

 اما نکند که بعد از این همه شاید و باید

 همان قطعه ی جورچین کهنه و نم کشیده باشد.

 راستی هم کسی چه می داند!

 

۴

 تا سرم را نتراشیده بودم

 خیال می کردم موهایم فرفری است.

 حالا می بینم موهایم صاف است

 و سرم فرفری.

 

۵

- یک در توری کهنه، چند بار به هم می خورد؟

 - فرق می کند. تا چقدر آن را محکم

 به هم بزنی.

- در یک قرص نان، چند تکه وجود دارد؟

- تا چقدر کوچک آن را ببری.

- در یک روز چقدر خوبی هست؟

- همان اندازه که خوب زندگی کنی.

 در وجود یک دوست چقدر محبت وجود دارد؟

- همان قدر که به او محبت می کنی.

 

«شل سیلور استاین»

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
پنجشنبه 11 بهمن1386
11/11 یا ساعت 11:11؟! کی می گه دیدن ناگهانی 11.11 خوش شانسیه؟!
چه روزیم دارم اینجا رو به روز می کنم. الان مغزم به خاطر ۲ لیوان قهوه ای که صبح خوردم خاموشه خاموشه و حالمم به خاطر اینکه سوالای المپیاد شیمی رو همشو بلد بودم و وقت کم آوردم گرفتست. یا حتی به خاطر اونایی که بلد بودم اما به خاطر بد خوندن سوال اشتباه زدم. یا اینکه رفتم مدرسه و دیدم هیچ کس مدرسه نیست. و مدرسه رو تعطیل کردن.حتی معلم ها هم رفتن و فقط یه معلم بود. معلم تاریخم که داشت برگه ها رو صحیح می کرد. و نمره هایی که هنوز جمع نزده بودشون. و من خودم جمع زدم. شده بودم ۹!! خودش گفته بود حتی اگه یه سوالم تحلیلی جواب بدین بهتون ۲۰ می دم. حالا من  ۶ تا سوالو جواب دادم که یکیشو که ۲ نمره ای بود(عوامل شکست رضا خان) واسش کل دوره ی رضا خان و کارهایی که کرد که منجر به سقوطش شد رو تحلیل کردم (۲ برگه کامل) اما همون ۲ نمره رو بهم داد. و من اونقدر قفل بودم که هیچی نگفتم. برگه رو گذاشتم سر جاش و ازش تشکر کردم و از مدرسه اومدم بیرون و زدم زیر گریه. آدم چقدر باید بد بخت باشه که معدل ۱۹ و خرده ایش به خاطر تاریخ بره رو ۱۸. ۶۳ صدم تو معدل کم نیست.

 اصلا آدم چقدر باید بدبخت باشه که ۱ سال واسه المپیاد شیمی خر زده باشه و آخرش سر امتحان ببینه چقدر سوالها به نظرش آسونن اما زمان پاسخگویی نصف ۱۷ دوره ی قبلی شده. اصلا انگار دوره ی ما دوره ی موش آزمایشگاهیه! ۱۷ دوره زمان یکسان بوده.(۱۵۰ دقیقه) حالا که به ما رسیده ۱ ساعت از زمان کم کردن و نسبت سوالهای مساله رو ۱.۵ برابر سالهای قبل کردن یعنی ۵۰ تا سوال مساله از ۶۰ تا سوال کل که واسه هر سوالم ۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه بیشتر وقت نداشتی. احتمالا به ما که برسه یه بلایی هم سر کنکور می یارن!!!

فعلا حالم اونقدر گرفتست که تحمل زنده بودنمم ندارم. چه برسه به اینکه فکر کنم قبول می شم یا نه یا واسه مرحله دوم شروع کنم به خوندن و یا حتی واسه کنکور بخونم...خیر سرم قبلا نفر سوم المپیاد شیمی شده بودم.فعلا حتی حوصله ی نوشتن تو این وبلاگم دیگه ندارم. مثلا امروز ۱۱.۱۱ بود. کی بود می گفت دو تا ۱۱ کنار هم خوش شانسیه؟!!!

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن