۳ ساعت واسه خودم آسمونو به زمین دوختم که بگم دیگه نمی تونم مثل سابق بیام اینترنت چون دیگه پیر شدمو از نفس می افتم اما آخرش به همین جمله ای که می نویسم ختم شد! ۳ ساعت خواستم بگم که سیم کارت حواسمو پرت می کنه. کلی داستان نوشتمو صغری کبری چیدم که بگم می خوام بدمش به یکی آخرش اون هم شد همین! عوضش تا دلت بخواد از واژه ی پشت کنکوریت می تونم برات بگم! اینکه چقدر فشار روت هست و اینکه حتی اگر هم بخوای نمی تونی وقتتو خالی کنی. اینکه خودتو می کشی و به این فکر می کنی که اگه قبول نشدم چی؟! همه چیزم با هم رو مغزت خراب می شه وقتی تو امتحان ساده ی حسابان مدرسه که همیشه حرف اولو می زدی به خاطر استرس شدید, دوتا سوال رو جواب ندی و بعد از امتحان از افسردگی اونقدر سست بشی که مسیر ۷ دقیقه ای کوچه ی مدرسه رو تا خیابون اصلی, ۴۰ دقیقه ای بری و تحمل وزن کیفت که هیچ, تحمل وزن خودتم نداشته باشی. نه تمام اوضاع این نیست! یعنی هیچ وقت تمام اوضاع به این سادگی نیست. همیشه یه گیری هست! واسه ما هم این گیر اونقدر بزرگ شده که از گره کور هم کور تر شده و تبدیل شده به یه سوال نا تموم که داره مغزمونو ذره ذره کنار تمام دندون های مشکلات درس می جوه. انگار این روزا همه چیز رو به بدتر شدن پیش می ره.از این به بعد واقعا نمی دونم که کی می تونم اینجا بنویسم اما بعید می دونم که فاصلش کمتر از یک ماه بشه.
قدر روزهای بی خیالی رو بدونید! من یکی که دلم بدجور واسه روزهای بی خیالیم تنگ شده!
قلبم کاروانسرایی قدیمی است.من نبودم که این کاروانسرا بود. پی اش را من نکندم. بنایش را من بالا نبردم، دیوارش را من نچیدم. من که آمدم، او ساخته بود و پرداخته، و دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان، که روشن بود و می سوخت. از روغنی که نامش عشق بود.
. . .
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. اما من صاحبش نیستم. صاحب این کاروانسرا هم اوست. کلیدش را به من نمی دهد، درها را خودش می بندد، خودش باز می کند، اختیار داری اش با اوست. اجازه ی همه چیز.
. . .
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند. هیچ کس نمی تواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست.می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.
کاش قلبم خانه بود، خانه ای کوچک . کسی می آمد و مقیم می شد. می آمد و می ماند و زندگی می کرد. سال های سال شاید.
. . .
هر بار که مسافری می آید، کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق. هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.
نمی گذارد، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود. بیرونش می برد، بیرونش می کند. و من هر بار در کاروانسرای قلبم می گریم. غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می خواهد، همه ی حجره ها را، خالی خالی.
. . .
و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود، با صلابت و سنگین و سخت. آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خوهد گرفت و آن روز، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد، کاروانسرا ویران خواهد شد. آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی.
"عرفان نظر آهاری – در سینه ات نهنگی می تپد"
پ.ن: با تشکر از اتاق عزیز که خوشمزه ترین گز آردی دنیا را برایم هدیه آورد! "یک گز آردی برای خوراک فکری و احساسی!"
و ما امسال هم بودیم. مثل هر سال. و جشن کلاس اولی شدن تو را، جشن نیمه دومی بودنت را و ما امسال تمام بودنت را جشن گرفتیم.با لحظات کوچک نوجوانی، تمام لحظات عاشقی و تمام قرمز های زندگیمان. و ما باز هم بهانه ای داشتیم برای لحظه ای دور هم بودن در این جهان فاصله ها. بهانه ای به نام دوچرخه. دوچرخه ای که لابه لای تمام صفحاتش خاطره های نوجوانی موج می زند و همچنان چرخ زنان دور می شود، دور می شود و برای نوجوانان همیشه رکاب می زند.نوجوان هایی که سنشان ملاک نوجوانی بودنشان نیست.
و من هم بودم. مثل هر سال. کنار تویی که این راه زندگی ام را مدیون تو هستم. کنار تویی که با صفحه ی چرخ و فلکت، با قسمت سیلیوس من را دوچرخه خوان کردی و باعث شدی تا تمام صفحات تو را ناخوانده نگذارم. و بعد از آن هم برای تو، دوچرخه، نامه بنویسم. تو من را با سیلیوس آشنا کردی، کسی که بهترین دوست لحظات تنهایی من بود و کسی که باعث شد من با بچه های دوچرخه ای آشنا بشوم. با مریم، با علی، با فریبا، تهمینه، نیلوفر، نگار و ۱۹ نفر دیگه که بعد ها به ۵۸ نفر رسیدند. و نمی دانی هر کدام از این دوستها چه تاثیراتی در زندگی من گذاشتند.دوچرخه ی عزیزم تو واقعا نمی دانی که چند درصد از زندگی ام را مدیون تو هستم. تویی که من را با نوشته هایی که در تو چاپ شد به دنیای دیگه بردی. دنیایی که خیلی از دنیای قبلیم فاصله داشت. دنیایی که قشنگیشو هیچ وقت نمی خوام از دست بدم.
سطر به سطر، حرف به حرف، واژه به واژه ی صفحاتت شام تمام شبهای پنج شنبه و دوشنبه های من هست و بود و خواهد بود. تو علاوه بر دوچرخه بودن، علاوه بر همه چیزت، به من راه جدیدی را نشان دادی، برای زندگی کردن و برای بودن و برای اینکه خودم را باور کنم، استعداد نوشتنم را و استعداد گفتنم را. تو به من فرصت دادی تا بگویم...بگویم و بگویم.
دوچرخه ی عزیزم تو برای من فقط یک اسم، یک نماد، یک کلمه و یا یک روزنامه نیستی. تو تمام خاطرات من هستی که رشته رشتشان به زین های تو وصل است و وصل خواهد ماند. تو علاوه بر تمام بچگی و نوجوانی من، تمام زندگی من هستی!
تا ابد دوستت خواهم داشت. تولدت مبارک!