تبليغاتX
اقیانوس قائم
xاقیانوس قائمx
"نه سرزمین هرز ، که بزرگ جنگلی واژگون شاخ و برگهایش ، همه در زیر زمین"
جمعه 30 آذر1386
اجتماعی شدن
وقتی دور و برت رو یه عده گوسفند گرفته باشن بایدم تصمیم بگیری ترک تحصیل کنی. وقتی یه عده گوسفند دورو برتن که با ۵ دقیقه حرف زدن نظرشون عوض می شه بایدم تصمیم به خودکشی بگیری. آره تو اجازه ی این کارها رو داری وقتی که می خوای آدم بمونی و مثل اون گوسفند ها سست عقیده نباشی و واسه خودت عقیده داشته باشی. وقتی می گی که می خوای رئیس کل سازمان میراث فرهنگی و جهانگردی ایران بشی هرچی هم بهت خندیدن و گفتن که تو این کار بعد از ۲-۳ سال زیرآبتو می زنن و از کار بی کار می شی بازم بر این باور باشی که تو واسه این کار آفریده شدی و حتی اگر فیزیک هسته ای و مهندسی و هرچیز دیگه ای هم خوندی آخرش باید رئیس کل سازمان میراث فرهنگی و جهانگردی ایران بشی تا همه ی اون فکرهایی که تو ذهنت هست و مطمئنی نتیجه بخشه رو واسه کشورت انجام بدی. جدیدنا کشف بسیار بزرگی رو از خانم رضازاده یاد گرفتم. احساسات عمومی گوسفند های دوروبرت رو به نفع خودت تغییر بده تا بهت بگن آره! دارم روش کار می کنم! جدا آدم ها به نظر من تو هر هزار نفر فقط ۱ نفرشون واسه خودش عقیده و نظر داره و اون ۹۹۹ تای بقیه افکارشون، زندگیشون تحت تاثیر حرفهای بقیه هست و عقیدشون با نگاه کردن به دهن هرکسی تغییر می کنه! خیلی ها هم که ادعا روشن فکری می کنن مالیخولیای شدید دارن! دارم کم کم وارد اجتماع می شم و اجتماعی بودن رو یاد می گیرم. می فهمم بزرگ شدن، فهمیدن درد داره.اما تو خودم می بینم که بتونم دردشو تحمل کنم! راستی، من واقعا دارم اجتماعی می شم یا فقط دارم حرفشو می زنم؟! همیشه از این می ترسم که دنیا فقط ۴ تا حرف "د" و "ن" و "ی" و "ا" باشه و بس...

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
جمعه 30 آذر1386
ژان میشل ژار

۲۶ دسامبر کنسرت ژان میشل ژاره. کاش می تونستم اونجا باشم...

 

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
جمعه 9 آذر1386
ما بودیم، چندتا بودیم! ما بودیم و یه دسته، بروبچ خجسته!

"دلبستگی و علاقه شدید به چیزی یا کسی موجب از خود بیگانگی می شود" دو سه بار دیگه می خونم: "پیام محوری داستان "گاو" از خود بیگانگی و بی هویتی انسان است". این روزا سخت احساس می کنم که گاو شدم! اصلا نه من، تمام بچه های کلاس گاو شدن! اول از خودم شروع شد و بعد به مریم منتقل شد . بعد سردرد های مریم و شب بی خوابیهاش به فاطمه و از اونجا به سمیرا.قرصای ضد افسردگی، فلوکستین و مسکن و قرصای اعصاب.امتحان و امتحان و امتحان و کنکورو کنکور!می برنمون لابراتوآر تست ازمون می گیرن.نمرش نمره ی مستمره! بی خیال...این روزا پوستم از کلفت هم کلفت تر شده! به قول خانم جعفر زاده از صفر تا بیست مال دانش آموزه! حسابان آزمونای قلمچی رو 100 می زنم.فیزیک و شیمی و جبر و احتمال هم.

سر کلاسای دکتر مرادی "چرت لیته" ها گل می گیره. می رم تو فکر گاو بودنم: " تمام وجودم آرزوست!" نت یکی از آهنگ های "ژار" رو چند بار تو ذهنم مرتب می کنم.ویرم گرفته تا آخر امشب دست راستشو در بیارم.دکتر یه سوال می گه.از راه مدرسه حل می کنم.دستمو می برم بالا، یعنی که من حل کردم. می گه چه جوری؟ می گم از راه "فرتی" مدرسه! تازه غلط هم حل کردم. کلی می خنده. این روزها به خنده های دکتر هم معتاد شدم! دلم هوای بارون می کنه. یه شعر بارونی می نویسم.یک ساعت بعد از اینکه توی وبلاگم می ذارم از هوای صاف بارون می آد! کلی کیف می کنم که خدا هنوز هم برای من جریان داره.

 می رم سر تاریخ تحلیلی معاصر.تحقیقاتم رو کنار هم می ذارم. یه نکته ی قشنگ اون وسطا پیدا می کنم: مادر محمد علی شاه دختر امیرکبیره و این یعنی که محمد علی شاه نوه ی امیرکبیره و...

 بارون می باره...همین طور..چند روز پشت سر هم و من مدام به آسمون نگاه می کنم و تو دلم احساس غرور می کنم! چند بار به خودم می گم:"امکان داره با این بارون هم یاد من نیوفته؟!"و دستمو دور لیوان چاییم حلقه می کنم تا گرم بشه.پنجره ی اتاقم رو تمام روزهای بارونی باز می ذارم.کلی هم سرما می خورم اما می دونم که به زیبایی هوای بارونی می ارزید!

چندین بار تمام خاطراتم رو کف اتاق بالا می آرم و دوباره قورتشون می دم.می رم مدرسه، می یام، می رم و باز می یام و این جوریه که تمام روزهای گاو بودنم رو با بهانه های کوچیک آروم می کنم!به قول حدیثه "ما سال دیگه پیش ریاضی نداریم!" 

 

 این عکس رو روز امتحان قلمچی، جمعه 2 آذر قبل از امتحان گرفتم

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن