"دلبستگی و علاقه شدید به چیزی یا کسی موجب از خود بیگانگی می شود" دو سه بار دیگه می خونم: "پیام محوری داستان "گاو" از خود بیگانگی و بی هویتی انسان است". این روزا سخت احساس می کنم که گاو شدم! اصلا نه من، تمام بچه های کلاس گاو شدن! اول از خودم شروع شد و بعد به مریم منتقل شد . بعد سردرد های مریم و شب بی خوابیهاش به فاطمه و از اونجا به سمیرا.قرصای ضد افسردگی، فلوکستین و مسکن و قرصای اعصاب.امتحان و امتحان و امتحان و کنکورو کنکور!می برنمون لابراتوآر تست ازمون می گیرن.نمرش نمره ی مستمره! بی خیال...این روزا پوستم از کلفت هم کلفت تر شده! به قول خانم جعفر زاده از صفر تا بیست مال دانش آموزه! حسابان آزمونای قلمچی رو 100 می زنم.فیزیک و شیمی و جبر و احتمال هم.
سر کلاسای دکتر مرادی "چرت لیته" ها گل می گیره. می رم تو فکر گاو بودنم: " تمام وجودم آرزوست!" نت یکی از آهنگ های "ژار" رو چند بار تو ذهنم مرتب می کنم.ویرم گرفته تا آخر امشب دست راستشو در بیارم.دکتر یه سوال می گه.از راه مدرسه حل می کنم.دستمو می برم بالا، یعنی که من حل کردم. می گه چه جوری؟ می گم از راه "فرتی" مدرسه! تازه غلط هم حل کردم. کلی می خنده. این روزها به خنده های دکتر هم معتاد شدم! دلم هوای بارون می کنه. یه شعر بارونی می نویسم.یک ساعت بعد از اینکه توی وبلاگم می ذارم از هوای صاف بارون می آد! کلی کیف می کنم که خدا هنوز هم برای من جریان داره.
می رم سر تاریخ تحلیلی معاصر.تحقیقاتم رو کنار هم می ذارم. یه نکته ی قشنگ اون وسطا پیدا می کنم: مادر محمد علی شاه دختر امیرکبیره و این یعنی که محمد علی شاه نوه ی امیرکبیره و...
بارون می باره...همین طور..چند روز پشت سر هم و من مدام به آسمون نگاه می کنم و تو دلم احساس غرور می کنم! چند بار به خودم می گم:"امکان داره با این بارون هم یاد من نیوفته؟!"و دستمو دور لیوان چاییم حلقه می کنم تا گرم بشه.پنجره ی اتاقم رو تمام روزهای بارونی باز می ذارم.کلی هم سرما می خورم اما می دونم که به زیبایی هوای بارونی می ارزید!
چندین بار تمام خاطراتم رو کف اتاق بالا می آرم و دوباره قورتشون می دم.می رم مدرسه، می یام، می رم و باز می یام و این جوریه که تمام روزهای گاو بودنم رو با بهانه های کوچیک آروم می کنم!به قول حدیثه "ما سال دیگه پیش ریاضی نداریم!"
