
"مقصر"
زیباترین هوا
باران است
با بوی نم خاک
بارانی پوشیده ام
هرچند هوا آبی است
و حتی نقطه ای ابر هم
این طرف ها پیدا نیست
بارانی می پوشم
در کنار
بودن های تو
گله ای نیست از روزگار
روزگار مقصر جدایی ها نیست
از اول هم
تقصیراین تفاوت بود
که تو همیشه
با وضعیت هوای روز،
لباس می پوشیدی!
و هی حرفها جمع می شن و تو با خودت می گی اگه این دفعه هم نگم احتمالا یه انبار از حرف زیر زبونم می سازن و آخرشم به اجبار سکوت رو انتخاب می کنی! هرچند این روزها ایمان آوردم که برای حرف زدن باید ما مالیات پرداخت می کردیم تا اون وقت هر حرفی رو نزنیم! مثلا "ژیلا"ی طفلکی!
*روز امتحان قلمچی هنوز دستمو نبسته بودن .اگر تکونش می دادم جیغم می رفت هوا! بند کفشام تو راه باز شده بودو تا حوزه با بند های باز رفتم.تو حوزه ژیلا و زهرا رو دیدم.از زهرا خواهش کردم که بند کفشامو واسم ببنده.وقتی زهرا مشغول پاپیون زدن بود ژیلا گفت پاشو زهرا خودشو لوس کرده این مسخره بازیا چیه.وقتی کارم تموم شد از پیششون رفتم.وسطای هفته بود که دیدم انگشتای دست راست ژیلا شکسته و تو گچه! تعریف که کرد فهمیدم دقیقا تو همون حالتی که برای من پیش اومده بود دستش شکسته.ازش پرسیدم ژیلا تو اونروز منو مسخره کردی؟ وقتی یادش اومد گفت آره!! اون موقع که تو رفتی کلی پشت سرت حرف زدم...![]()
*خب خلاصه! اینو فقط گفتم که واسه خودتون نتیجه گیری اخلاقی کنید. راستی یه چیز جالب! تازگیا واسه سلفمون آشپز مرد آوردن و ما خوشحال از اینکه دیگه تو غذامون مو پیدا نمی کنیم سیبیل ها رو از لا به لای برنج در می یاریم! و بعد که به کارشناس تغذیه و بهداشت و از این چیزای مدرسمون نشون می دیم می گن این کرکه، مو نیست! خب این یعنی چی؟ یعنی مرد ها به جای سیبیل کرک در می یارن؟!
*رفتیم تو شورای مدرسه. با ۱۱۷ رای. از چند رای رو نمی دونم اما نفر اول ۱۲۶ رای آورد. من هم نفر دوم شدم، نایب رئیس شورا! راستی! تو فیزیک نفر اول شدم.با بالاترین نمره! نمره ی ۱۵.۷۵ از ۲۰! و حالا با افتخار هم می گیم داداش من ۱۵.۷۵ شدم!![]()
*و در آخر خیلی خوشحالم که دکتر مرادی سر کلاس شیمی حال دستمو پرسید! و گفت که کاشکی منم سوم بودم! و می دونی، تنها شاگردش که از سال سومه منم!به این می گن گردو شکستن با دم؟! آره! یه جورایی دارم با دمم گردو می شکنم! خیلی کیف داد که جلو ۹۰ تا شاگرد پیش دانشگاهی حال من که بالای میز آخر کلاس نشسته بودم رو پرسید! ولی حیف که اصلا نه این خوشحالی رو تو قیافم بروز دادم نه تو صدام، فقط خیلی خشک به یه جای دیگه نگاه کردم و گفتم: ممنون. می دونم! نیازی نیست بگی! خودمم از این کارم بدم اومد...انگار که خودمو گرفتم!
*خبر دیگه اینکه از فردا تا ۲۲ آبان نمایشگاه مطبوعاته!
فعلا همین!احساس می کنم با این پست رفع تکلیف از حرفهای ته ذهن این روز هام کردم...تا هفته ی دیگه قول می دم پست بهتری می ذارم!پس...فعلا!