تا کی غـــــم آن خورم که دارم یا نه
وین عـــــــُمر بخوشدلی گذارم یا نه
پُر کـُن قـــــدح باده که معلومم نیست
کاین دَم که فــــــــرو بَرم بَرآرم یا نه
"حـــــکیم عُمر خیّام"
مصاحبه تموم می شه، از دوچرخه می یام بیرون.یه نفس عمیق می کشم، بعدش کلی سردرد می گیرم! آخه اینم هواست تهران داره؟!
سوار مترو می شم. قیامته! به زور خودمو می چپونم تو.یه خانومه هی جا باز می کنه آخرش داد می زنه خانم ها رو ماشین لباس شویی نمی خواین، جای رخت چرک!
احساس خفگی بهم دست می ده، برای دومین بار بلندگو اعلام می کنه: این قطار فاقد کولر می باشد!
تا حالا گرسنه های اتیوپی رو وقتی غذا می ذارن جلوشون دیدی؟!مردم مثله گرسنه های اتیوپی به سمت در خروجی حمله می کنن!!نمی دونم برای بار چندم بود که پامو له کردن اما تمام خوشحالیم این بود که اون بچه هه رو پای من بالا نیاورد!
فلش های به سمت صادقیه رو دنبال می کنم. هیچ عجله ای ندارم که جا بمونم. مردم همه می دوند تا به پله برقی برسند! یه دختر حدودا 12 ساله رو می بینم که به سمت پایین دست تکون می ده، پایین رو نگاه می کنم، یه فلاش می خوره تو چشمم!
می خوام سوار مترو "به سمت صادقیه" بشم که یه دفعه مردها هوار می کشن الله اکبر.یکی داد می زنه آمبولانس خبر کنید.اول فکر کردم یکی رفته زیر مترو، بعد فهمیدم خانمه داره فارغ می شه!و بعدش فهمیدم همش دروغ بوده و خواستن حواس مردم رو اینجوری پرت کنن و خودشون بشینن روی صندلی!
تو اون تنگنا یه خانم گشت ارشاد داشت یه دخترو ارشاد می کرد که چرا خط چشم و سایه رو با هم استفاده کرده.
یه خانم کنارم می ایسته.جیغ می زنه خانما شلوار خواب، شلوار راحتی، شلوار مهمونی، لباس، تاپ بدو که حراجش کردم!
نفسم بند می یاد.علاوه بر سردرد، سرگیجه هم می گیرم! یک نفر دیگه وارد مترو می شه، عروسک های تزئینی واسه موبایل می فروشه. یک نفر دیگه هم دمکنی!
حال تهوع می گیرم از هوای دم کرده و نا گرفته ی مترو.بوی عرق هم حالمو بدتر می کنه.سوار مترو کرج می شم.مقنعم رو در می یارم.حالم بهتر شه.یک خانم راه می ره و لباس زیر می فروشه.زیر زیرکی می خندم، سرخ می شم.نفر دوم هم لباس زیر می فروشه.نفر سوم لباس زیر و لوازم آرایش،نفر چهارم بادکنک.می زنم زیر خنده.نمی فهمم چی می گن، فقط تصویر دارم، تو گوشم آهنگه!
هیچی حالم رو بهتر نمی کنه، حتی یک شکلات یا یک بسته چوب شور.سرم رو می ذارم روی کیفم.
یک نفر با صدای بلندتر از بلندگو چرتمو بهم می زنه: خانم ها شبتون بخیر، یه لحظه همه به من توجه کنند
یکی از اون پشت داد می زنه:خانم کاظمی!!!!!!!!!این همه مدت کجا بودی؟! اون خانمه با لهجه لاتی می گه که تا الان مسافرت بوده مازندران و بعد کلی بلند بلند قربون صدقه خانمه می ره!دستش یه چمدونه.به ادامه چرتم می رسم.در چمدون رو باز می کنه.یه دفعه ای کلی لباس زیر از توش می زنه بیرون.قهقه می خندم و از خنده سرخ می شم.سرم رو می کنم تو کیفم که کسی منو نبینه!لباس زیرهارو دونه دونه می بره بالا و می گه ترکه و قیمتش فلان بوده الان فلانش کرده و...! خانم بقل دستیم یه چیزی تو گوش کناریش می گه.خانم کاظمی داد می زنه: چقدر شما حرف می زنید.هواست اینجا باشه خانمم!این لباس زیر رو می بینی؟واسه شوهرت مناسبه.دوباره می زنم زیر خنده، واسه بار سوم سرخ می شم.زنگ می زنم هما،حوصله دیدن صحنه های مبتذل رو ندارم! واسه موزه قرار می ذاریم.خانم کاظمی داد می زنه لباس زیر گیپور بدو که عشقه! هما پشت تلفن می زنه زیر خنده، بهم می گه دوباره زنگ می زنه.
- ایستگاه امام خمینی احساس می کنم هوای سنگینی دارد.روزی که با مریم هم قرار داشتم حالم بد شد و پخش ایستگاه شدم! یادش بخیر! یک روز در دانشگاه تهران در کلاس مریم! درسشون مسعود سعد سلمان بود.کلی خوش گذشت! مخصوصا بستنی و یواشکی داخل شدن به دانشگاه با کارت سمیه اونم با اسکوتری که تازگی تو مسابقه ی کلوپ شیبا برده بودم!
- مصلی پیاده می شوم! علامت نخود فرضی روی تابلو را می بینم! به دیوار پشت رستوران نگاه می کنم. دوستهایی که آن روز پیشم بودند و الان دیگر نیستند را می بینم.آب می خورم و در رسالت حرکت می کنم!
- هتل بیچاره را خراب کرده اند. می گویم می خواهم انتهای پل سد خندان پیاده شوم. مرا تا رسالت می برد، می گوید از آنجا لویزان نزدیک تر است!!
- به سمت لویزان حرکت می کند. تا بزرگراه ازگل می رود!!! دور می زند و کلی راه را می پیچاند. به خانه خالم می رسم، می گوید ۱۶۰۰ تومان! چشمهایم در می آید از قیمت تاکسی های تهران!! ۱۲۰۰ تومان می دهم، می گویم بی خودی مارا چرخانده! نفری ۴۰۰ تومان تا مینی سیتی، ۲۰۰ تومان تا لویزان! با دختر خاله ی بزرگترم هستم، انصاف کاملا رعایت شد!
- تولد پسرخاله کوچیکه ام(هومان) هست، ما را هم دعوت کرده. وقتی می رویم بالا پسر خاله بزرگم(فرزان) عصبانی می شود و می گوید جمع پسرانه است، چرا آمدید؟ می گوییم هومان گفته. خوشم می آید هومان زورش به همه می رسد! حتی به پسرهای دومتری و خوشم می آید تیبل اسمکدان(یک قسمتی از ورزش کشتی کج) را خوب بلد است! فرزان دومتری را بلند می کند بالای شونه هایش می گذارد و بعد پرتش می کند روی تخت.فرزان با کمری درد گرفته از تخت بلند می شود، تخت شکسته!به عنوان کادو تولد هیچ کس آنروز دعوایش نمی کند!
- با یک نفر دعوا می کنم. خیلی احساس می کرد از دماغ فیل افتاده و خیلی خودش را تحویل می گرفت! می روم تو اتاق. می زنم زیر گریه! دختر خاله ام می آید و می گوید که ناراحت نباشم، سهم خودش را از پول مسیر می دهد! برای اولین بار است که نمی دانم می خندم یا گریه می کنم!
- مهمان ها آمده اند! کلی دخترهای فامیل به درخواست من آمده اند، جو دیگر پسرانه نیست! خوشحال و خندان همگی به خاله ام کمک می کنیم!
- تولد هومان است، رضا هم تولدش را با او می گیرد! نمی شناسم کی هست و چه نسبتی با پسرخاله ام دارد!
- هومان ۱۸ را پر می کند و وارد ۱۹ می شود. نمی دانم با فوت کردن شمع این اتفاق می افتد یا قبلا این اتفاق افتاده است...!
آخه بشر تو که تو این کار سر رشته نداری کسی مجبورت کرده اظهار نظر کنی؟!
چرا کسی سعی نمی کنه خودش رو قبول کنه و فقط سر جای خودش بایسته؟!
راستی گفتن نمی دونم یا در این مورد نظری ندارم انقدر سخته؟!