باز هم همون اشتباه همیشگیمو تکرار کردم! باز هم یک نفر را مطلق فرض کردم! یک نفر که صداشو بیشتر از برخورد دیدم! کسی که نوشته هاشو بیشتر از شخصیتش دیدم!و بعد مطلق شد! یک فرشته ی کامل!
امروز چشمام رو باز کردم... نه دروغ نمی گم. یک نفر دیگه واسم بازش کرد. به ته قضیه، به ابتداش بر می گردم. پوشالی می شه! خندم می گیره!
سخت شکست عشقی می خورم از کوهی که کاه می شه
پنجره ها باز
روسری ها عقب
یقه ها باز
صورت ها چسبی
خنده ها خشک
آفتاب از استوا
هوای بی ابر
هوای شرجی
بی کولر این اتوبان را گز می کنیم
بنزین سهمیه بندی شده!
تهران جای غریبیست
و تو در انتهای یک پیچ بلند
پشت چراغ قرمز طولانی مرگ
گم خواهی شد
و من، نگرانم!

پشت در ماندن داوطلبان كنكور/عليرضا صوت اكبر ايسنا
با این روزها خیلی حال می کنم...تابستون...بی کاری...6 تا کلاس تو هفته... اما با چیز دیگه ای که بیشتر حال می کنم اینه که یک روز در میون اس ام اس ها قطع می شه و خبر از اوضاع ....
بذار اینجوری بگم! مادر بزرگ من الان بیمارستان بستریه واسه همین باید هر روز برم تهران و بهش سر بزنم! خب...آدم نفهمی هم که نیستم، یه چیزایی سرم می شه! وقتی تو خیابون جلو ماشین ها رو پلیس می گیره و می گه چرا می خوای بری تهران و تو خود تهران 100 بار سوال پیچت می کنن داری کجا می ری خب می شه یه خورده فهمید اوضاع یه جوریه، یعنی مثل همیشه نیست! یا وقتی حداد عادل زودتر از همیشه مجلس رو تعطیل می کنه یعنی یه جای کار می لنگه!
یعنی یه جای سیاست اشتباه بود. یعنی سهمیه بندی بنزین مردم رو منفجر کرد! یعنی 3 کیلومتر صف فقط برای پمپ بنزین تهران-کرج! یعنی پمپ بنزین آتیش زدن! یعنی ماشین آتیش زدن! یعنی کارت هوشمند سوخت آتیش زدن! یعنی حکومت نظامی شدن تهران!
من نمی دونم این تاریخ لامذهبی که ما سوم راهنمایی خوندیم پس چی چی بلغور کرده بود! آخه مگه چند بار بی سیاستی باید تکرار بشه تا....؟!
پ.ن: البته نباید ناگفته بمونه که این سیاست یک سری مزایایی هم داره و دولت به فکر خود ماست!
- اول از همه به فکر جیب ماست :صرفه جویی در مصرف اس ام اس و کمتر اومدن پول تلفن های همراه!
علی مرسلی *

«با اولین نشانه های تابستان متولد شد
دخترک ریز نقش...
حریر ابریشم پادشاه!»
«یادم می آید یک همچین تاریخی بود اما روزش هرچی بود،شنبه بود!
درسته!خودم اولین روز از اولین ماه تابستان، ساعت 8:30 صبح را انتخاب کرده بودم!
و امروز ظرف 15 من تکمیل شد!ظرف پانزده صورتی...!»
و من وارد شانزدهمین سالروز تولدم می شوم و 16 ساله می شوم.شانزدهی که زرد مایل به نارنجی است.شانزدهی که مانند چهارشنبه ها،مانند نمره های زبان فارسی ام گرمم می کند و آنقدر هم هوایش سنگین است که خوابم می گیرد.درست مانند ساعت های 4 بعداز ظهر،ساعت های 16!
و من 16 ساله می شوم.شانزدهی که مانند روزهای شانزدهم ماه زیباست.روزهایی که ماه را به دو نیم قسمت می کنند.
و من مجذور کاملی می شوم که از رادیکال 2 و رادیکال 4 "صحیح" بیرون می آید. مجذور کاملی از عدد 4 و چهار قسمت از دو دوتای زندگی.
شانزده ساله می شوم.درست مثل یک مرز.مرز بین دو آرامش.بین پانزده های صورتی و هفده های طوسی و از دومین اکتاو پیانوام یک کلاویه جلوتر می روم و گام نت شانزدهم - نت "سی"- گام "خواب های طلایی" می شوم با "فا" هایی که همیشه با انگشت چهارم زده می شوند!
-امسال 16 را پر می کنم-
امسال شانزده را اگر نمی رم زندگی می کنم،پیانو می زنم،شیمی می خوانم برای امیدی که هنوز به المپیاد و ندادن کنکور دارم.دیپلم می گیرم و روزهای قبل از 17 ابروهایم را بر می دارم و می خندم به آرزوهایی که خیلی کوچک اند!

و من شانزده پر رنگ می شوم.برای خودم آهنگ می سازم.لباس نارنجی تنم می کنم و به اتفاق هایی که قرار است بیفتد فکر می کنم؛اتفاق هایی که حتی با جدیدیشان روندی تکراری دارند: می آیند، می روند وبعضی هاشان می مانند!