بازم دیر کرده بودم.اما این بار اون نیامده بود.وقتی رسید با هم تمام کسری را قدم زدیم.در اتوبوس جای همیشگی ام نشستم.بالاترین صندلی و او اینبار پایین نشست.امتحان داشتیم.پرسید خوندی؟ و من به جزوه ی ورزش در دستش نگاه کردم و گفتم 5 صفحه از 8 صفحه! سرم را بردم پایین و شروع به خواندن کردم: زمین بسکتبال استاندارد بین المللی اش 28 متر در 15 متر و توپ استاندارد محیطش بین 75 تا 78 سانتیمتر است.باد توپ هم طوری باید باشد که اگر از ارتفاع 1.8 متر به پایین پرت کنیم 1.2 تا 1.4 متر بالا بیاید.سرفه کرد.خیلی ملایم.سرم را از روی برگه برداشتم.بار اولش نبود.می دانستم.سریع از روی صندلی به پایین جستم.می دانستم نمی تواند کیفش را باز کند. سرفه هایش شدید تر شد.اسپری اش را درآوردم.ولی هنوز شدید سرفه می کرد.کبود شد.می گفتم بازم بکش! وقتی توانست حرف بزند گفت تمام شده.نفسم بند آمد.نمی دانستم چه کار کنم.پشت چراغ قرمز بودیم.تنها می دانستم یک داروخانه شبانه روزی کمی عقب تر است.گفتم پیاده شویم.اما از جایش تکان نخورد. گفت الان خوب می شوم و با تقلا اسپری خالی را تنفس می کرد.بلند شدم گفتم آره...حتما خوب می شوی.داشتم به سمت در می رفتم که جلوم را گرفت و گفت خوب می شوم!سرفه می کرد.به نصف مسیر که رسیدیم یاد داروخانه کیمیا افتادم و پیاده اش کردم.فکر کنم دیگر خودش هم می دانست خوب نمی شود.و تمام خیابان را بغلش کردم.دیگر نمی توانست راه برود.آدرس چند داروخانه را گرفتم.کیمیا تعطیل بود.دولا شده بود و مدام سرفه می کرد.به زور نفس می کشید.نمی دانستم چه کار کنم، تنهایش بگذارم بروم دنبال داروخانه و یا باید با هم می رفتیم.نصف خیابان شاه عباسی را پیاده طی کردیم.دربست و تاکسی هم نبود.مدام می گفت "من خوبم.مدرسه دیر شد.خانم محمدی را چه بگوییم!"گفتم که آرام آرام راه بیاید تا سر خیابان.برای بار آخر اسپری خالی را کشید و به من داد.می دویدم طوری که حتی برای مسابقات هم ندویده بودم.بدون وقفه تمام خیابان امامزاده را دویدم. و پنجشنبه بود.تمام داروخانه ها هم تعطیل.برگشتم.بین مردم نمی توانستم تشخیصش بدهم.
می گفت دیر شد خوب می شوم بیا برویم.و کبود شد.آب می خواست.نمی توانست درست راه برود اما اصرار داشت تند راه برود.نصف وزنش روی شانه ی من بود.دیر کرده بودیم.کوچه ی مدرسه خالی بود.نمی دانستم چه کار کنم.بیمارستان هم خیلی فاصله داشت.ماشین هم پیدا نمی شد: نه دربست، نه آژانس، نه تاکسی.اشکم در آمده بود.احساس تنهایی شدید می کردم وسخت پشت سر هم فقط "خدایا" می گفتم.برگشتم پشتم را ببینم.هما داشت می آمد.می دانستم کاری از دستش بر نمی آید اما همین که پیشم بود کافی بود.هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید.اما گفتم که به مدرسه برود و تا قبل از اینکه ما برسیم بگویند آقای میرزایی برود یک داروخانه شبانه روزی.هما از کنارم تکان نمی خورد و فقط راه می رفت.الناز را می کشیدم.به مدرسه که رسیدیم به دفتر بردمش.خانم خلیلی با ماشین به دنبال اسپری رفت.الناز برای بار آخر اسپری خالی را تنفس کرد.آنجا همه بودند.روی نیمکت حیاط نشانده بودمش.در بغل آرزو گریه می کرد.گریه های نصفه.و نفسش بند می آمد.کار خیلی خراب شده بود.داشت خفه می شد.ممتد سرفه های شدید می کرد و رنگ پوستش مثل کسی شده بود که گلویش را دو دستی فشار می دهند تا خفه شود.به آرزو می گفت من می میرم.تمام مدرسه را برای کمک می دویدم.وقتی برگشتم حیاط یاد اولین داروخانه ی شبانه روزی افتادم که باز بود و پیاده اش نکردم.و او داشت گوشه ی حیاط ،جایی که پر از اکسیژن بود خفه می شد.
بغض تمام گلویم را گرفته بود.کم کم به نظریه جبری خداوند اعتقاد کامل پیدا می کردم.شاید واقعا بی دلیل بود که خودم-و بر عکس خواسته ی پدر و مادرم-قرار داد سرویسم را بهم زده بودم.راه را یک ماه کامل امتحان کرده بودم تا بعد از اینکه شاگرد جدیدی به مدرسمان بیاید و خانه ی جدیدشان انتهای کوچه ی ما باشد راه را بلد باشم.از آن روز به بعد این مسئولیت را به عهده گرفتم که کمکش کنم و شاید خودم خواسته بودم.اما هر کاری شده بود باید می شد و کاری از دست کسی بر نمی آمد.
گوشه ی حیاط داشت آخرین نفس هایش را تندتر می کشید.مدیر هم این را می دانست.وضعش خیلی خراب شده بود.او را به دفترش برد.به دور از همه ی بچه ها. یکی از بچه ها می دوید.خانم خلیلی پشت سرش می آمد.اسپری دستش بود.و او نفس کشید.پلکهایش می پرید.با دستم چشمهایش را بستم و آرام تو گوشش گفتم:چشمهایت را ببند،اینبار وقتی بازشان کنی قول می دهم نمردی!
و آخر دنیا دقیقا همین کلاس است! کلاس خانم اعتصامی. او دنیایش را به پایان رسانده است و من در این اندیشه ام که آیا واقعا روی پیشانی بچه های 201 نوشته شده است : خر؟!
و او می گوید در "بم" برای این زلزله آمد که فحشا زیاد شده بود و می گوید خداوند هرکه را دوست دارد در این دنیا سخت تر از بقیه عذاب می دهد.
اندیشه هایم را راجع به تهران و گسل بلند بلند فکر می کنم، یکی از بچه ها از جلوی کلاس به من می گوید "تایتانیک" را چه می گویی؟ و من می خندم! و می خندم از اینکه تایتانیک برای این به کوه یخ برخورد کرد که جک و رز درون آن بودند و او ادامه می دهد که این در چند سال اخیر ثابت شده است!
و "بم"، از قاچاقچی پر بود.و خداوند خواست عذابی بر این قوم وارد نماید تا در همین دنیا پاک گردند.
و آخر دنیا همین جاست! جایی که تو چشمانت را باز می کنی و می بینی تنهاییت را دوستانت پر کرده اند و ساعت های بیکاری ات را کلاس های رنگارنگ و به فکر خواندن یک کتاب درسی روزها را از پس هم می گذرانی!