Many people think the sandwich came from
A British nobleman named John Montagu, the Earl of
Long before then, however, the ancient Romans enjoyed eating meat between two slices of bread. For centuries, people in the
What country do you think of when you hear the words hot dog and hamburger? The
Historians disagree on the origins of the hamburger. One story is that in nineteenth century many Europeans immigrated to
The hot dog also came from
خواستم به روز کنم اما نمی دونم چرا یکمی دلم نخواست! یه مطلب در مورد تاریخچه ی غذاهایی مثل هات داگ و همبرگر و ساندویچ نوشته بودم اما تقریبا الان یه ماهی می شه ثبت موقت باقی مونده. پس نذاشتمش تا بخوام اول از این روزای پایانی سال بگم! از این روزایی که تو خیابون های تهران نمی شه راه رفت و همه در حال خرید در روزهای آخرن. بوی لباس های نو (همون نفتالین خودمون!) بوی تموم شدن اسفند و گذاشتن پالتوها توی کمد. دیدن جوراب های سفید پای مردم که از سفیدی چشم ادم رو می زنه (حتما الان می گید چه ربطی به جوراب داره، خوب من چون خیلی رو جوراب حساسم اولین چیزی که همیشه می بینم جوراب طرفه!!) صدای بچه هایی مثل خودم که قراره تمام عید امسال رو خونه بمونن و هی نق بزنن به تمام دنیا که چرا خواهر برادر های پشت کنکوری دارن!
این روزای آخر سال همه چیز با بوی اشک و نو بودن، بوی نق زدن، بوی لباس جدید نداشتن و حسرت چندتا بچه پشت ویترین مغازه ها شکل گرفته.
اما امسال هم داره تموم می شه و ما وارد امسال بعدی می شیم! در این روزهای آخر چیزی که خیلی شادم کرد تولد 15سالگی غزال بود. اینکه صبا و غزال موسیقی زنده اجرا می کردن و خیلی ممنونم از صبا که با نواختن آهنگ مورد علاقم به طرز وحشتناکی غافل گیرم کرد! نمی دونین بعضی وقتها آدم چقدربه داداشای مردم حسودی می کنه!(من و غزال هم سنیم، آریان و صبا هم همسنن، اما آریان سه ساله ویلن رو به خاطر کنکور انداخته گوشه اتاقش وعوضش صبا تو این سه سال کلی آهنگسازی و استادی کرده، انصافا بگید حسودی نداره!؟ تازه واسه تولد غزال با پولای خودش یه ام پی 4 خریدو روش نوشت : غزال عزیزم ، به امید اجراهای تو در ردیف اول ارکستر سمفونیک! خدا به آدم یه چندتا از این داداشا بده!)اما به خاطر همه چیز ممنونم! به خاطر شبی که فراموش نمی شه!!
و ممنونم از همه ی دوستانی که امسال هم دوستم موندن! (آخه خیلی سخته کسی بتونه با من سالهای اول دوست صمیمی یا حتی دوست بمونه!)
و ممنونم ازنگار(که خیلی اذیتش کردم و الان عذاب وجدان گرفتم!)
تهمینه(به خاطر راهنمایی های خیلی موثرش!)
مریم (همونی که خیلی ناز داره! و هی سر به سر هم می ذاریم!)
سحری که امسال اصلا پای تلفن آفتابی نشد
مهشادی که تازه دریافتم چه بچه ی باحالیه!
کیمیائی که دوست خیلی باحالیه!(و اگه تو بسکتبال تو یه تیم بیفتیم، حسابی می ترکونیم!)
آقای مولوی(سیلیوس سابق!)، آقای تربن(که حتی وقتی یادشون می افتم تمام عذاب وجدان های دنیا رو سرم نازل می شه!از همین راه دور ازشون معذرت می خوام به خاطر تمام بچگی هام!)، خانم حریری، خانم رستگار، خانم عطااللهی( به خاطر تمام لطفی که در حقم کردند!)
آقای مرسلی(به خاطر تمام کتاب هایی که معرفی کردند و تمام مهربونی هاشون و تمام شعرهاوطنزها و...که سعی می کنم حتی لحظه ها رو هم فراموش نکنم!و همچنین به خاطر اینکه یک سال هم تحملم کردند!)
از صبا(کی؟ من؟!من،هنرمند؟! کنکورت که تموم شد شاگرد نمی خوای؟!و ممنون از لطفت!و اون آفتابگردون!)
از دختر عمو و پسر عموهای گلم :
ارژنگ و آناهیتا(که بعد از8 سال اومدن ایران و من کلی خوشحال شدم!)
از آنیتا( که همیشه تحملم می کنه!و سفارش های د راسموسیمو با کمال میل می یاره!)
از پانتآ(که امسال بالاخره تونستم ببینمش!)
از پیام،پونه/یاسمین،رامین( که امسال هم نیومدند و من 6 ساله ندیدمشون!)
از عمو کامران(به خاطر اون کلاه قشنگ که واسم فرستاد!)
از گیزلا جون(که امسال هم ایران نیومد و من 15.5 ساله به جز تو عکس ندیدمشون!)
از همه ی عموها و عمه های عزیزم! ماریا جون و از همه بیشتر مادربزرگم که امسال هم پیش ما بود و من خیلی از این بابت خوشحالم!
مامان ، بابام(که یک سال دیگه هم تحملم کردند!!)
آریان و کیان(که یک سال دیگه هم داداشام موندند!)
سمانه( به خاطر اینکه همیشه نا امیدم می کنه!)
خانم حسینی(که دبیر فیزیکم موندند و گذاشتند عاشقانه پرستیدن یک دبیر رو تجربه کنم!)
خانم ملک زاده(بهترین دبیر شیمی دنیا!)
صبا و فرزان و یاسمن (که همیشه جدیدترین اس ام اس هاشونو واسم می فرستن!)
کل بچه های دوچرخه ای که احساس می کنند منم یکی از اونهام.
و در آخر ممنونم به خاطر تمامی مهربونی هاش. به خاطر اینکه باعث شد دوباره از پیانو خوشم بیاد، و باعث شد تو 8 ماهی که پیشم بود به اندازه ی 5 سال پیشرفت کنم. کسی که باعث شد تمام غصه هامو، تمام شادی هامو یاد بگیرم رو کلاوی ها پیاده کنم.زندگی کردن با پیانو رو بهم یاد داد.و حالا که تقریبا 3 ماهی هست که رفته احساس کنم چقدر آدم می تونه به یه نفر نیاز داشته باشه! ممنونم که 8 ماه استادم بود و ممنونم که 8 ماه تحملم کرد.ممنونم که تمام حس ها رو همون جوری که خودش بلد بود بهم یاد داد و هیچ وقت اموزش رو فدای پول و ساعت نکرد. ممنونم به خاطر اون ساعت های شیرینی که تو کلاس بودم و ممنونم به خاطر اون 5 ساعت هایی که با هم همنوازی کردیم.همیشه به یادشون هستم.و به خاطر همه چیز ممنون و مدیونم از بهترین استاد زندگیم ،آقای احمد زاده. (کاشکی بشه تو سال جدید یه خبری ازشون بشنوم ببینم کجا فرار کردن!)
و ممنون از عزرائیل که تو سال 85 سراغم نیومد،
ممنون از خدا که تو سال 85 هم تمام نعمت های بی دریغش رو به زندگیم داد و باز هم از خدا ممنونم به خاطر همه ی اون چیزایی که خودش می دونه چیان!(اونقدر زیاده که نمی شه همشو به زبون آورد پس با فکرم بلوتوث می کنمشون!)
ممنون از همه ی کسایی که یک سال دیگه زنده موندند!
و جای همه ی کسایی که آخر امسال رفتن خالی! جای پدربزرگم، جای دایی شهریارم و جای چند تا از دوست جونام!!( بهار اینجا بهتره یا اونور خط؟!من که فکر می کنم سبزه های اینجا سبزتره چون آدمای این ور باید آرزوهاشونو هنوز گره بزنن!)
ممنون از سال 85 که سال بدی نبود و ممنون از غافل گیری آخر سال که کارت خبرنگاری امسال دوچرخم به دستم رسید!!!
ممنون از سبزه ی خونمون که سبز شد، ممنون از ماهی هایی که سر سفره زندگی رو جریان می دن، ممنون از قران که دلمون رو روشن می کنه، ممنون از شمع که نور ساطع می کنه!، آینه، سمبل، سمنو های خوشمزه، سنجد، سیر، سرکه، سیب های قرمز، حافظ که هنوز هم زندست!، سکه و ممنون از رومیزی!آها ممنون از تلویزیونهای ایرانی که با بی روح ترین حالت ممکن ورود سال 86، سال خوک ، سال 16 سالگی من رو تبریک می گن!ممنون از تمام بهانه های زنده بودن!
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
ای آقا! یلدا تموم شد و این یلدابازی هنوز داره ادامه پیدا می کنه! (شنیدم تا یلدای سال بعد!) ما هم بی بهره نموندیم و الهه ی تخم مرغ(!) مارو هم دعوت کرد. بدون فوت وقت اومدم بنویسم تا تا سال دیگه نوبت همه بشه!
بی مقدمه:
1.عید بود، فکر کنم 7 ساله بودم. رفتم حموم به خیال اینکه خونه کسی نیست زدم زیر آواز. بعد از چند بار خوندن وقتی گرم شدم حس خوانندگی گرفت منو و شروع کردم به داد کشیدن!بعد شد عربده زدن و همین طوربه تدریج اوج صدا...! وقتی پامو از در حموم گذاشتم بیرون یک عده عید دیدنی اومده شروع کردن به دست زدن و گفتن خیلی قشنگ می خونی! منو می گی با حوله حموم دویدم تو اتاق.از همون موقع بود که دیگه حموممون رنگ صدامو نشنید!
2. بزرگترین کشف زندگیم وقتی بود که کلاس دوم بودم! اینکه آدم بزرگ ها هم دستشویی می کنند!وقتی اینو فهمیدم یه جیغ کشیدم و با یه لبخند، یه روسری قرمز برداشتم و دور خونه رقصیدم!(چراشو خودمم نمی دونم! اما فکر کنم یه چیزی شبیه همون اورکا اورکا ی خودمونه!)
3.وقتی دردم می یاد می دوم! یک دفعه تو چهارشنبه سوری چکمه پام بود. وقتی از رو آتیش پریدم میخ داغ شده ی چکمم رفت تو پام. از دردش 3 دور ، از سر تا ته کوچه رو دویدم و همه ی محله نگاهم می کردند و از خنده ریسه می رفتند!(خدا پدر محمد گل صبح رو بیامرزه که جلومو گرفت و میخ رو از پام درآورد وگرنه تا صبح ادامه داشت!)
4. وقتی 4ساله بودم یه روز که مامانم خونه نبود آریان رو نشوندم رو صندلی به بهونه اینکه مامانم گفته موهاشو کوتاه کنم.قیچی رو برداشتم و با این اسپری ها هی موهاشو خیس کردم، اونم به رو خودش نمی یاورد بعد اونقدر تمیز موهاشو کوتاه کردم که نمی تونین حتی فکرشم بکنید...جلوش کامل کچل شده بود! مامانمم اون روز بردش سلمونی موهاشو درست کنه یارو با تعجب گفت پیش کی بردین؟!
5. آریان وقتی 10 سالش بود تو شنای منطقه رتبه آورده بود و واسه مسابقه استان انتخاب شده بود. مسابقش استخر شریعتی بود.منو مامانم با مامانای بقیه ی نشسته بودیم تو سالن بیرون استخر و بلندگو نتیجه ها رو اعلام می کرد.(اون موقع 8 سالم بود)یکی دو ساعت اونجا نشستیم اما خبری از آریان نشد. من که خسته شده بودم گفتم من می رم تو استخر ببینم چه خبره! ورودیش مثل همه جای دیگه رختکن بود و پر پسر! وقتی وارد شدم یه پسره که تازه از مسابقه اومده بود بیرون از ترس جیغ کشید و منم پررو پررو به راهم ادامه می دادم! یه پسره هم با عصبانیت داد کشید اینجا پسرونست!(بچه غیرت فقط 10 سالش بود!)یکی دیگه هم داشت مایوشو در می یاورد تا منو دید از خجالت سرخ شد و برگشت! اما خجالت در کار ما نبود و رفتیم داخل محوطه ی استخر و تمام مسابقه رو با جزئیات تماشا کردیم!
پایان!
قانون بازی حکم می کنه آخرش 5 نفر رو دعوت کنیم اما نمی دونید چقدر سخته که آدم بخواد 5 نفر رو انتخاب کنه (نه به علت تبعیض و اینا!) آخه ممکنه یکی بگه الان چه ربطی به یلدا داره و ضایع شی!
سارا رو انتخاب نمی کنم(چون منو نمی شناسه!) به مریم هم اصلا نمی گم!(چون خیلی ناز داره!) فرشته رو هم انتخاب نمی کنم!(چون قدش بلنده!) نیما مولانی رو هم نمی گم!(چون بوی توطئه می ده!) دوست داشتم سحر منصوری و فریبا دیندار واز همه بیشتر مهشاد و نگار و شاهین حسین خانلو و صادق رحیم پور رو بگم(حیف که وب ندارن!). اما من به هیچ وجه تهمینه رو نمی گم!(چون همیشه تو رسالت گیر می کنه!)
پس کسایی رو می گم که لینک وبلاگشون رو اسمشونه! شما دعوتید به یلدا بازی!