امروز پشیمونم که نشست امسال کانون پرورش فکری رو فقط به خاطر اینکه خواستم با دوچرخه باشم و واسه کانون ننویسم از دست دادم...
زنگ زدم دوچرخه.می خواستم با خانم حریری صحبت کنم...می خواستم در مورد این صحبت کنم که چرا خبرنگار نشدم...
دلیل اولی که بیان شد: "خودت تو مقاله ای که واسه تولد دوچرخه نوشتی، نوشته بودی شک داری که خبرنگار شی پس من که دیدم تو زمینشو خودت داری و خودت آماده شنیدن همین خبر هستی....."
–"اون تواضع بود!! آخه مطلبم شرایطی ایجاد کرده بود که نیاز به یه تواضع داشت"
-:"تو پیش دانشگاهی بودی گفتم که به درسات لطمه نخوره و خودت رو اذیت نکنی که هر ماه 3 تا مطلب بفرستی، راستی تو پیش دانشگاهی بودی؟"
–"نه، دومم"
-: " تو الان دومی و انقدر کم کاری؟؟؟؟؟؟ همون بهتر که خبرنگار نشدی....از سالای دیگم اصلا نمی شه رو تو حساب کرد...تو که الان انقدر کم کاری خوب بهتره دیگه ننویسی"
–"کم کارم؟؟ تیر 6 تا کار دادم، مرداد 2 تا و شهریورم کلی عکس و یه چندتا شعر دادم!!!(156 تا) و بعد از اونم چند تا مقاله..."
-"آره شهریور تمام عکسهات رسید...تو تیر هم که فقط 4 تا کار فرستادی و از اون به بعد هم که زیاد ندادی و دیگه...دیگه..."
–"و بعد...؟؟؟"
-"دیگه اینکه....نمی خواد خودتو خسته کنی...تو درس داری....خیلی وقت پیش نوشته بودی خیلی درس داری...مگه نه؟؟ اشکال نداره...دیگه نمی شه رو تو حساب کرد و..."(سکوت....)
اصلا مهم نیست که از دوچرخه بخوام نویسندگی رو یاد بگیرم یا نه...من کانون رو بیشتر دوست دارم!!!
نویسنده هم نشم ، نوازندگی رو خوب بلدم...من پیانو زدن رو دوست دارم!!