تبليغاتX
اقیانوس قائم
xاقیانوس قائمx
"نه سرزمین هرز ، که بزرگ جنگلی واژگون شاخ و برگهایش ، همه در زیر زمین"
یکشنبه 30 مهر1385
همش به خاطر یک بند سونی اریکسون

 

وحشتناک ترین شب عمرم 45 دقیقه پیش ساعت 8 بود...از کلاس زبان بر می گشتم. پیچیدم تو کوچمون...صدای یه پا پشت سرم می یومد...نزدیکای خونمون برگشتم دیدم یه پسر 17-18 ساله است. برگشتم به راهم ادامه بدم که صدای قدماش تند تر شد. قدمامو تندتر کردم. کار دیگه تموم بود یه خونه دیگه خونه ما بود .وارد پیاده رو همسایه شدم.تا می تونستم بسم الله و آیه می خوندم(وقتی می ترسم معمولا این کارو می کنم). قدمش به دو تبدیل شد و یک دستشو با فشار زیاد جلو دهنم گذاشت .قبل از گذاشتن دستش یه هوار کوچولو کشیدم. با اون یکی دستش هم یه چیزی نزدیک شکمم برد. با آرنج کوبوندم تو شکمش و دهنم از زیر دستش در اومد و تا می تونستم هوار کشیدم. بعد یادم اومد بگم کمک! کمک از ته گلو با عربده تمام. هرچی سعی کرد جلو دهنمو بگیره نتونست منو کوبوند به در خونه همسایه. موبایلمو از جیب کناری کیفم (بندش بیرون بود) در آورد اما سریع تر از اون  من تونستم موبایلو تو دستم بگیرم. (در عین این حرکات به هوار کشیدن ادامه می دادم و گهگاهی کمک می خواستم) دستمو که موبایل توش بود اونقدر فشار داد که خون اومد یه دستشم محکم به حالت مشت گذاشته بود رو شکمم.مدام می گفت چاقو دارم خفه شو.منم بدتر عربده می کشیدم که تازه همسایه ای از طبقه سوم سرشو اورد بیرون و گفت دختر خانم چیه این وقت شب هوار می کشی . بعد گفت این کدوم...ایه؟منم عربده ی کمک کمک سر دادم که یه دفعه ای یه مشت تو دهنم خورد و طرف فرار کرد. بماند که روی پله های خونمون تازه گریم گرفت و همه همسایه ها (از سر تا ته کوچه) ریختن تو خیابون.بماند که از دندونام کلی خون اومد.الانم گلوم از درد و خشکی داره اذیتم می کنه. لثمم باد کرده و یه دستم کبود شده و اون یکی دستم داره خون می یاد......................وحشتناک بود.............واقعا وحشتناک بود.....

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
جمعه 21 مهر1385
وسعت یک اقیانوس :

خدایا به مطرودین کمک کن                     که از کودکی بیچاره بودند

به اونها لطفی رو نشون بده                   که روی زمین ازش محرومند

خداوندا به مردم من کمک کن                   هنوز چشممون به توست

خدایا به مطرودین کمک کن                      وگرنه هیچ کس نمی کند

 

من هیچی ازت نمی خوام...                     من می توانم ادامه بدهم

ولی می دونم خیلی ها                                از من بدبخت ترند

خواهش می کنم به مردم من کمک کن...        افراد فقیر و بیچاره               

من فکر می کردم همه ما                              فرزندان خداوندیم

خدا به مطرودین کمک کنه                             به فرزندان خودش

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
چهارشنبه 19 مهر1385
روز جالبی بود چهار شنبه

 

 

از اونجایی که تازه بعد از دو هفته از تجربی تغییر رشته دادم و اومدم ریاضی، متوجه شدم هر کسی در این کلاس حداقل از 4 میز برخوردار است و من در میزهای خالی هم نمی تونم بشینم . الالخصوص  امروز که پشت یه میز نشستم و فهمیدم یکی داره باهام گفتمان بدنی می کنه و به قولی تنش خیلی واسه دعوا می خاره....بعد از کلی گفتگو تمدنی با این فرد به این نتیجه رسیدم که باید کوتاه بیام و برم یه میز در ته تهای کلاس بشینم با کلی منت از صاحب میز خالی . 

زنگ دوم هم جالب بود 2 سری 50 صفحه ای به بچه ها پلی کپی دادند اما به من حتی یک صفحه هم نه تو تجربی ها (رشته سایقم) نه تو ریاضی (رشته فعلیم) رسید...انگار کاملا یک نفر معلق در مدرسه ام که الکی میاد سر کلاس...

خلاصه بعد از کلی دعوا با دبیر خونه مدرسه وقتی اومدم سر کلاس هندسه دیدم امتحان شروع شده و بعد از امتحان، 51 صفحه پلی کپی ناقابل به دستم رسید (که باید تا دوشنبه به طور کامل حل شه!) من از همه جا بی خبر گذاشتمشون تو کیفم ( دریغا که از کیف دزدی های سنگینی می شه) عرضم به حضورتون از کلاس رفتیم بیرون ، اومدیم دیدیم کیفمون خالی شده ، نصف کتابا وسط کلاس بقیه چیزها هر کدوم رو یه میز و... در آخر  پلی کپی ها نیست..با عصبانیت از این دزدی سنگین همه بچه ها رو به دزدی محکوم کردم که بلاخره در کیف یک از خدا بی خبر پیداشون کردم....و فهمیدم همه این نقشه ها از زیر سر اون فرد با شخصیت خارشیه...زنگ آخرم یک بحث با معلم زبان داشتم که در آخر گریش در اومد (!) و رو حرف من تایید زد.یعنی الان ما دیگه مجبور نیستیم از جی 5 استفاده کنیم و هر کی دوست داشت از این روش استفاده می کنه. 

بعد از طوفان مدرسه ای یه دعوای حسابی هم با راننده سرویسم کردم.من می گفتم باید یه کم زودتر از ساعتی که من تعیین می کنم بیاد اون می گفت  تو زود تر وایسا منم بلاخره میام!می گم جناب متوجه نشدی می گه چرا دیگه فردا 7:10 وایسا که من جا داشته باشم تا 7:20 بیام!  

امروز به نتیجه خیلی جالبی رسیدم ، آدما نمی فهمن... از هر 1000 نفر یک نفر کاری که خودش می خواد و انجام می ده و بقیه فقط بلدن به دهن اون یه نفر نگاه کنن هر چی اون می گه رو تکرار و تایید کنن...امروز فهمیدم آدما مشکل دارن ، حالشون بده ، مشکلای خانوادگیشون ، عقده هاشون و سر بقیه خالی می کنن...و با زور می خوان از بقیه تاییدیه بگیرن...

امروز فهمیدم فرق دارم...با تمام آدمای دور و برم...امروز فهمیدم به جز درس بلدم کارای دیگه ای هم بلدم انجام بدم...امروز فهمیدم خیلی خوب می تونم از حق و حقوقم دفاع کنم...

امروز رو خوب فهمیدم ، بدون اینکه فردا بیاد......!

 

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن
دوشنبه 17 مهر1385
پدال..!

سلام.من اینجام.گهگاهی هم اونجا.گاهی از یک طناب در هوا معلق می شوم و گاهی در کهکشان و گهگاهی هم در پرتگاه خورشید بازی می کنم. زیر آبم. کف اقیانوس،توی صدف،روی جنگل واژگون آخه می دونی آدمی هستم که یک جا بند نمی شوم و این...وبلاگ...

شاید به خاطر این باشه که فکرهامو بنویسم، چیزهای روزمره، اتفاق هایی که شاید نه برای من، برای شماها هم تکرار شده باشه. می خواهم بنویسم از ارزو ها، تخیلاتم یا از آرزوهای آدم های دیگر. می خواهم بنویسم از چیزهایی که بدم می آید...

من الان معلق در انتهای دو رشته اقیانوس قائم هستم و می نویسم. شروع می کنم تا بفهمم زندگی چیست. برای چه به دنیا آمده ام و در این دنیا باید چه کاری انجام بدهم. اگر تو بی هدف به دنبال چیزی می گردی مطمئن باش به هدفت در اینجا نمی رسی.

مهم رسیدن من به اون هدف و چیزی هست که می خواهم.

فضاوت نکن!حوصله ام سر رفت، یکبار هم که شده متفاوت تر از موضوع به قضیه نگاه کن.

فعلا...!

+ نوشته شده توسط: ناپیفیا هرلن